یک عدد بانوی پارسی

زیر کپسول اکسیژن

وقتی یه روز دیگه از زندگی تکراریت رو میگذرونی و خسته از دانشگاه میایی خونه...

وقتی سه چهارساعت وقت میذاری پای فلان رمان کوفتی که چی ،که تنها تفریحت همینه ....

وقتی خسته میشی از شل و ول بودنت و لعنت میفرستی به نفس ضعیفت ....

وقتی میایی تو جمع خانواده برای شام و میبینی ذره ای محبت بینشون نیست نمیگذرن نمیبخشن نمیبینن همو نمیفهمن همو ...

وقتی میری تو اتاقت همونی که از قصد موقع ساختن خونه به بابات اسرار کردی که باب میلت بسازه همونی که پنجره قدی داره ...از خانواده دوره ...

وقتی برمیگردی و شام یه قاشق خوردت رو تموم میکنی ...

میایی پای کامپیوتر که سرت با دوستای بلاگیت گرم شه ولی یه پست میخونی که میبرتت به فکر به عمق وجودت همون جایی که ازش فرار میکنی و واقعیتو لابه لای نوشته های دوستت میخونی و ...کم کم نفست تند میشه رنگت میپره زرد تر از اینی که هستی میشی و برای این که خودتو اروم کنی فکرت رو منحرف میکنی ...

اونقدر از واقعیت ها فرار میکنی که یه روز دیگه نمیتونی فکرت رو منحرف کنی واقعیت زندگیت انقد محکم میکوبه تو دهنت که راه فرار نداشته باشی و کم کم نفس هات منقطع میشه

و اگه خوش شانس باشی میری زیر کپسول اکسیزن...

+: به همم ریخت

Designed By Erfan Powered by Bayan