یک عدد بانوی پارسی

the voice in my head

چند وقتیه که تا میام رو یه کار متمرکز بشم فکرم میره سمت کارای دیگه
تعریف از خود نباشه ولی من تمرکزم خوبه یعنی اگه بخوام رو یه کار تمرکز کنم خوب انجامش میدم ولی از وقتی که نمازامو یکی در میون میخونم یا بعضی وقتا به این که قضا بشه یا نه اهمیت نمیدم تمرکزم کم شده
منکر ارامش بخش بودن نماز نمیشم
یه جوری بین یه دوراهی گیر کردم نمیدونم کلا واسه دنیا باشم یا واسه اخرت
چه جوری توضیح بدم ؟
خب ببینید من ادمی هستم که به شدت تحت تاثیر محیط و جو ادم های اطرافم هستم نمیگم شخصیت متزلزلی دارم چون این فرق داره اما مثلا اگه یه جایی باشم که ادم های دورورم اکثرا چادری باشن خب منم چادر میپوشم یا مثلا اگه جایی باشم که همه راحت باشن و یا حتی مشروب بخورن و سیگار بکشن منم وسوسه میشم که حداقل یه امتحانی بکنم
امیدوارم الان از من متنفر نشده باشید ولی خب این بخشی از وجودمه و نمیتونم کاریش کنم و باید بگم که تا خودم نخوام کاری رو انجام بدم خود خدا هم نمیتونه مجبورم کنه
من قبلا یه ادم مذهبی بودم چون دوستای هنرستانم و محیط اطراف خونمون ادم هایی مذهبی و معقولی بودن که یه زندگی روتین و معمولی داشتن و خب منم یه ادم معمولی بودم و شاید خیلی کم بدون چادر بیرون میرفتم
و اینم بگم که من نه با انتخاب خودم که بلکه به پیشنهاد دیگران چادرو انتخاب کرده بودم درواقع اصلا بود و نبودش برام فرقی نداشت و الان هم واسم مهم نیست چون رو قضیه پوششم به یه سری نتایج رسیدم 
ولی یه سری اعتقاداتی دارم که اونارو توپم نمیتونه تکون بده چون یا منطق بهش رسیدم و کلی واسشون فکر کردم
اما از وقتی که وارد دانشگاه شدم یا بهتر بگم از وقتی رابطهم با خانواده کم رنگ شده چادرو گذاشتم کنار و همون طور که گفتم دیگه نمازامو درست حسابی نمیخونم وقتی دانشگاهم یا وقتی با دوستام میرم بیرون و خوش میگذرونیم و باهاشون حس ازادی دارم کاملا حس میکنم که میتونم حتی ادمی باشم که هر کاری از دستش برمیاد و کاملا مخربه یه حس قدرت بهم دست میده خوب در این حالت هم میتونم تمرکز کنم حتی بیشتر از قبلا اما نمیتونم انتخاب کنم که اینوری باشم یا اون وری
به حدی این افکار ازارم میدن که حتی نمیتونم رو کارای درسیم تمرکز کافی رو داشته باشم
بذارید ساده بگم من یه لحظه مثبتم یه لحظه منفی یه ساعت به کارای مثبت فکر میکنم به پاک و طاهر بودن و یه زندگی بدون دغدغه داشتن ولی دو ساعت به مخرب بودن و کوبیدن دیگران, و حتی من توذهنم تا حالا به انواع واقسام روش ها خودمو کشتم معلوم نیست باخودم چند چندم از یه طرف وقتی لذت و ازای هایی که شخصیت منفیم داره رو میبینم دست و پام واسه مثبت بودن شل میشه (منظورم از منفی بودن این که مثلا با ارایش غلیظ و ..ویا مثلا دوست شدن با پسر ها یا همین کارایی که نوجون ها انجام میدن و فکر میکنن بزگ شدن نیست اصلا منظورم بی بندو باری نیست چون ادم های بی بندو بار کلا قضیه شون جداست من یه ذهن منفی یا یه ذهن مثبت رو منظورمه منظورم اینه که با این که میدونم جهنم وجود داره برام مهم نباشه و بازم به منفی بودنم ادامه بدم یه چیزی رو هم بگم جهنم یا بهشت اصلا واسم مهم نیست شاید یه خورده بترسم از چیزی که پیش رومه و نمیدونم چیه اما در کل واسهم مهم نیست یعنی هدفم از زندگی کردن اصلا بهشت و جهنم نیست چون به نظرم اینا هدف های خیلی سطحی و راحتی هستن )
نمیتونم بین این دوتا انتخاب کنم احتیاج دارم با یه نفر صحبت کنم در این مورد ولی به هیچ کس اعتماد ندارم
روابط عمومیمم انقد خوب نیست که بخوام یا یه غریبه بشینم اینجوری بحث کنم (کلا زیاد به ادم ها نزدیک نمیشم )
کم کم دارم دیونه میشم
ببخشید اگه طولانی شد ولی لازم بود که بنویسم :))

جمعه ۷ خرداد ۹۵ , ۲۰:۰۰ بهار پاتریکیان D:
همه ی ما دیوونه ایم ،
درباره سایر قسمت های پست نمیتونم چیزی بگم ، چیزی واسه گفتن ندارم ،
فقط بگم که اگه با نماز خوندن به آرامش میرسی از خودت و روحت دریغش نکن =))))
اوهوم ادامه میدم ولی هنوز قانع نشدم
اگه راه حل پیدا کردین به من هم بگین:)
باشه :)
اگه راه حل پیدا کردین به منم بگین:)
:)
دقیقا این مدلی شدم جدیدا ... گاهی مثبتم گاهی منفی منم چادرو به گفته دیگران انتخاب کردم ولی ازوقتی رابطم کمرنگ شدباخانوادم گذاشتمش کنار ... جدیدا که نماز نمیخونم یه درسوباید صدمرتبه بخونم تا توذهنم بمونه ولی قبلا فقط یه دفه یادودفه میخونم واقعاشرایط سختیه...
میدونی من نمیتونم خودمو با دنیا وفق بدم به خاطر همین میخوام بمیرم ...
شرایط خیلی بدیه مثل یه بیماری مسری
هممون گیریم!بین مذهب و فشن شو ها:) متوجه منظورت از ذهن منفی شدم هممون همینیم خوبی تو وجود بد قشنگه یک سره پاک بودیم و دوزار شیطنت و فکر خودکشی و اینا رو نداشتیم که الان جرعیل یه اسمونی جایی برده بودتمون:-)
به نظرم همه مون همینیم فقط شدتش فرق داره کنار بیا باهاش حد تعادل هم این جور جاها توصیه میشه که هنوز نمیدونم تعادل کامل خوبه یا بد:)
نمیدونم نمیفهمم ولش کن خودش خوب میشه
±نماز خوندن واقعننننن پروژه راحتی نیست!تبریک میگم که انقد باش اخت شدین{بهار و مریم} که اگه نخونید تمرکز ندارین:)
میدونی من چند وقته نماز نخوندم  ؟خیلی وقته شاید تک و توک خونده باشم ولی در کل خیییلی وقته ...
ارامشه دیگه با نمازم نمیاد فقط یه ذره تسکین میشه که عذاب وجدان نداشته باشم
مامانم بهم میگه کافر ههه جالبه نه؟
اجازه دارم سنتو بپرسم ؟
اوهوم دوماه دیگه میرم تو 19
This is a really inegnlitelt way to answer the question.
مریم در زبان عِبری به معنای ''دریای تلخی '' '' دریای غم '' '' سرکِشی'' آمده است
Designed By Erfan Powered by Bayan