یک عدد بانوی پارسی

یحتمل خوشبختیم همون جا جامونده .

سوم دبیرستان که بودم ..... ( چه زود شد بودم ...) بگذریم داشتم میگفتم سوم دبیرستان که بودم خوشبخت بودم البته اون موقع فکر میکردم بدبختم اما خوب وضع به مراتب خبلی بهتر از الان بود حداقلش این بود که نمیدونستم یه بیمار روانی ام که مالیخوریای خفیف داره که روز به روز پیشرفت میکنه و خوب موهای سفیدمم یکی دوتا بیشتر نبود البته اگه مویی باقی مونده باشه!

و پوست صورتمم هر هفته به خاطر حرص خوردن های متوالی جوش نمیزد اون موقع یه مریم بود یه خانم سیری با یه کتاب جغرافی و برگه امتحانش که داشت چک میکرد ببینه باز خانم معلم کجا ها بهش نمره کم داده اون موقع یه دختر بود با یه روپوش سرمه ای و پالت رنگ و انگشتای رنگی که اثر شستن گواش ها با دست بود و مریمی که سعی میکرد با دقت گوش بده به حرفای معلم و وسط حرفاش نکته ها رو به هم ربط بده 

یه مریم که موقع خوندن اسم شاگرد اولا شکه میشه که اسمش رو میخونن و با گیجی و شادی از پله ها بالا میره تا برسه به سکو و سفر مشهدی که جایزش بود و هیچوقت نرفت و یه مریم که پشت در کارگاه کامپیوتر همیشه کتابش دستش بود و مرور میکرد 

یا خاطره اون روزی که خانم حقوقی گفت مریم تو لازم نیست امتحان بدی بیا این ور سوالا رو تو تصحیح کن

یا وقتایی که امتحان داشتیم و بچه ها دورم جمع میشدن و میگفتن مریم با خانوم صحبت کن امتحان نگیره تو بگی قبول میکنه و من میموندم چی بگم 

 اون موقع غمم فقط گناهم بود اما لان علاوه بر گناهم غمای دیگه هم دارم 

یادمه سال اخر یه کتاب به امانت گرفتم که بخونم واسه کنکور و تست بزنم الان دوساله که دستمه مدام امروز و فردا میکنم که پسش بدم فک کنم خوشبختیم و همون جا پشت شیشه های قفسه های کتابخونه جا گذاشتم 

باید بهش یه سری بزنم شاید باهام اشتی کرد

Essays like this are so important to brdioenang people's horizons.
Designed By Erfan Powered by Bayan