یک عدد بانوی پارسی

روح مُرده

با یه تلفن 

با یه خبر 

دوباره خاکستر شدم دوباره 

لامصبا من هنوز خودمو نساخته بودم که دوباه آتیشم زدین 

10 ساله دارم کار میکنم که شاید عادی شم ولی دوباره پودر شدم 

جا نمیشه 

توکلمه ها جا نمیشه 

مگه یه نفر چند بار میمیره خدا ؟

چی شدی؟
فعلا نه به وقتش میگم
مثل ققنوسی که داره متولد میشه و باد شروع میشه :/
یاد هری پاتر افتادم :/
اینقدر می شکنی تا کوه شی!
احساسات توی این زندگی جایی نداره! :)
کوهم بشم باز این دردا واسم سنگینی میکنه 
فابر نمیشه :(( خیلی سعی کردم احساسمو از بین ببرم کم رنگ میشه اما تا یه ذره تلنگر بهم زده میشه همهش برمیگرده
همیشه همینطور میشه 
:(( کی تموم میشه؟
احساسات نداشته حاصل تظاهر نیست
واقعیت اینو بهت یاد خواهد داد :)
چرا حقیقت انقدر مرگ آساست؟
حقیقت تغییری نکرده
فقط ادما زیادی افسانه سرایی‌کردن
همیشه همه چی مثل تو کتابا نیست :)
دنیای بیرون خیلی بیشتر از اونچه فکرشو میکنم بی رحمه و من با تمام قوا دارم سعی میکنم ازش دور باشم 
در واقع فرار میکنم از حقیقت ولی اون خِر منو چسبیده ولم نمیکنه 
حقیقت شده مثل یه مرگ خوار تو هری پاتر که داره ذره ذره روحمو میمکه 
امان از ادما امان 
یاد اون شعر افتادم که میگفت : دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد      سعادت ان کسی دارد که از تن ها بپرهیزد

فرار؟ مگه نمی دونستی زمین گرده؟
بهتر محکم سرجات وایسی و از خودت دفاع کنی
این کینه ای که من دیدم تا زهرشو نریزه بیخیال نمیشه
+ شعرش فوق العاده بود :)
سخته میترسم دنیا از من چه توقعی داره ؟
همه سعیم بر اینه 
خیلی نامرده :( خیلی خیلی خیلی
+: :)
فکرتُ درگیر این سوالا نکن
اینا همش حاشیه است
برو دنبال سوالات اصلی :)
هومم :)) سوالات اصلی :))
خب تقریبا میدونم :))تقریبا 
امیدوارم دوباره خراب نکنم و خرابم نکنن :)
Designed By Erfan Powered by Bayan