یک عدد بانوی پارسی

کپی ( با احازه نگارنده )

روز اولی که پدر خواست دوچرخه سواری یادم بدهد مرا روی چرخ نشاند و اطمینان داد که رهایم نمیکند من هم به پشتیبانی حرفش با سرخوشی رکاب میزدم رکاب میزدم و از صدای جیغ ودادم کل خیابان را گرفته بود ناگهان به خودم امدم من وسط خیابان در حال رکاب زدن و پدری که خیلی وقت است دوچرخه را رها کرده است و باشوق دختربچه شش ساله اش را نگاه میکند. از حس تنهایی مطلقی که گرفتارش شده بودم ترسیدم و جیغ زدم و در نهایت درون جدول کنارخیابان فرود امدم.اینهارا گفتم تابگویم من نیم ساعت بود بدون کمک پدر رکاب میزدم و بدون هیچ ترسی ولی همینکه فهمیدم دیگر کسی نیست تا حواسش باشدتا پناهم باشد سقوط کرم.گاهی زندگی  ادم هاهم همینطور میشود گاهی با حرف هایمان برای کسی پناه میشویم برای کسی تکیه گاه میشویم و او به پشتوانه ما حرکت میکند شایددرطول مسیر اصلا نیازی به کمک مانداشته باشد ولی بودنمان میشود دلگرمیش بودنمان قدرت حرکت میدهد به او ولی امان از روزی که دلگرمی کسی را بگیرم امان ز روزی که کسی حس کند دیگر قدرت حرکت ندارد... دقیقا مثل همان شش سالگی من سقوط میکند.


+: حرف دلم بود منم کپیش کردم البته با اجازه از وبلاگ پری دریایی 
+: یادش به خیر منم همون سالا بابام برام دوچرخه خرید البته من اون اولا تو حیاط سوارش میشدم :))
اونجا خواستم اینو بگم سامان گفت شات اپ بابا حالا مثلا گفتی! که چی!؟ 
ولی اینجا میگم. 
گاهی خوبه که ادمارو ول کنیم. ولشون کنیم تا تواناییای خودشونو بشناسن
:) در واقع یا از همه چیز دل میکنی یا به زور دلتو میکنن بستگی داره به این که ادم باشی و خودت با زبون خوش اینکارو انجام بدی یا ادم نباشی و مجبورت کنن 
باید از همه چیز و همه کس مستقل بشی 
Designed By Erfan Powered by Bayan