یک عدد بانوی پارسی

ماجراهای من با عکاسی قسمت 1

رفته بودم دم چهار راهمون واسه عکاسی حین اینکه به داداشم میگفتم چه مدلی بشینه و شروع به عکاسی کردم دیدم چندتا اقا از مغازه هاشون اومدن بیرون و دست به سینه دارن ما رو تماشا میکنن ...یه لحظه حس کردم دارم نمایشنامه اجرا میکنم و تمرکزم به هم خورده :ا

چی بگه ادم به اینا که سطح فرهنگشون یه لول بیاد بالا؟

+:احتمالا پست بعدی دوتا عکس داشته باشه

یه بار که من از یک دکه ی روزنامه فروشی عکس میگرفتم، دو نفر پشتم گفتن این دیوونه داره از چی عکس میگیره :))
به شدت احساس میکنم مردم ما با هنر و تکنولوژی بیگانه هستن درحالی که خیلی هم ادعاشون میشه
جالبیش اینجاست که تا ته قصه رو واسه خودشون میسازن و قضاوت هم میکنن
عین همین معظل[معضل؟!:/] موقع تمرینات ما تو فضاهای غیرخصوصی هم هست
اعصابم خورد میشه وقتی یه نفر زیر نظرم بگیره حالا این بماند که اونا چند نفر غریبه پررو بودن 
هرچی چپ چپ نگاهشون میکنی هم از رو نمیرن یکیشون قشنگ دستاشو بغل کرده بود تکیه داده بود به یه صندوق و تماشامون میکرد 
اخرم مجبور شدیم جمع کنیم 
ولی خوبیش این بود که ایندفه پلیسا چیزی بهمون نگفتن
خخخخخخخخ
ارامش نداریم از دست مردم شما میخندی ?:))
مگه پلیس هم گیر میده؟!:/
اره اگه مجوز نداشته باشیم دوربینمونو میگیرن ...
واااای عکاسی عشق منه 
ایشالا که مردم سطح فرهنگشون بیشتر بیاد بالا
عکاسیم عشقش تویی :)
ایشالله ایشالله
Designed By Erfan Powered by Bayan