یک عدد بانوی پارسی

کِرم ها ی مغزی

از موقعی که رفتی دیگه هیچی اینجا میزون نیست دلم فقظ به اینجا خوش بود که اونم ...

اینجا تار عنکبوت بسته 

نگاه که میکنم به قالبا حس مرگ پرم میکنه 

نمیتونم گریه کنم یه چیزی خیلی وقته قلمبه شده زیر گلوم هر روز بزرگ تر میشه 

کاش ماه رمضون پارسال بود ...

شب قدر ،اصرار من برای این که بری حرم ، و چرا های بی پایان مغزت ...

امسال انگار فقط قراره گشنگی بکشم ، تو این دنیا هیچی دیگه خوب نیست ، همه ظاهر سازی میکنن

ومن ؟ برای چی نماز میخونم ؟ چون اگه نخونم خدا بلا سرم میاره ؟ چون زوره ؟ با نماز حال میکنم ؟ میکشتم بالا؟ 

فکر میکنم نه ، خسته ام از بس هیچکس حرفامو نفهمید  

اینجا دیگه هیچ کس نیست که حرف چشما رو بخونه ...دلا رو بفهمه 

هیچکس نمیفهمه چی میگم دوست دارم برم جایی که هیچکس منو نشناسه و سرگذشتمو تعریف کنم و راحت شم از این کرم های توی مغزم 

لعنت بهت مگه به اشغال ها هم فرشته میدن ؟ 

خدا تو خودت بهش فرشته دادی اگه اون فرشته زیر دست اون لجن از این رو به اون رو بشه بازم تقصیر خودشه ؟ شرمنده اما من که عدالتتو حس نمیکنم 

لعنت به این تناقض

Designed By Erfan Powered by Bayan