یک عدد بانوی پارسی

سوخته !

سلام 

از اونجایی که تو خونه ما ماشاالله همه ولوم صدا شون بالاست و من با صدا های بلند دیوانه میشم تصمیم گرفتم اتاق گرم و نرمم رو رها کنم و مهاجرت کنم به زیرزمین و خب اینجا لوله کشی گاز نداره و منم تصمیم گرفتم یه دونه از این لامپ قدیمی ها رو به چراغ مطالعه ام ببندم و اونو بذارم زیر میز تحریرم( از اینایی که ارتفاعشون کمه ) و یه پتو انداختم روش و برا خودم کرسی راه انداختم :))) ( از سریال وضعیت سفید یاد گرفتم )

تا اینجا اوضاع خیلی عالی و خوب پیش رفت اما بدبختانه چند روز پیش اون چراغ قدیمیه سوخت و جان به جان افرینش تسلیم کرد و من تا الان به بابام نگفتم که بره دوباره لامپ بخره برام اصلا نگفتم که سوخته و اینگونه هستش که الان من از زیر کوهی از پتو دارم پست میدارم با اینترنت تقریبا صفر کیلو :\

اره دیگه اینطوری شده اوضاع یعنی من الان حس میکنم خودم به تنهایی لورل و هاردی هستم :ا 

یعنی پامو از پتو می‌زارم بیرون یخ میزنم ولی بازم نمی‌خوام برگردم بالا واقعا از سرو صدا فراری ام  

بابام که معتقده که اخر من یه مرضی میگیرم و میمیرم به خاطر این کارام :ا

حس این پیرزن هایی رو دارم که تنهان و ساعت ها میشینن زل میزنن به یه نقطه 


Designed By Erfan Powered by Bayan