یک عدد بانوی پارسی

*.*

خدایا ؟ 

شکرت :))

حتی اگه دارم ازت گله میکنم بدون اون ته مه ها بازم ممنونم ازت حتی اگه خودمم یادم نباشه 

ایده آل

برنامم اینه که تا عید از 54 کیلو برسم به 49 البته اگه این خبیث درونم بذاره من یه عادتی دارم اونم اینه که یه چیز خوشمزه ای که میخرم باید همشو تموم کنم که خیالم راحت شه بعد برم به کارم برسم :ا
یه نوع بیماریه ها !

سرماخوردگی با دوز بسیار کم !

چه فایده که ادم سرما بخوره و تب چهل درجه نکنه ؟هان ؟

چه فایده که تو نصف روز خوب بشی؟ اصن ادم سرما که میخوره باید یه هفته فلج شه یه گوشه بیوفته مگه غیر اینه ؟ شما مخالفی؟

سرما خوردگی ای که فقط ابریزش بینی داشته باشه به چه درد من میخوره اقا؟ میخوام صد سال سیاه اینجوری سرما نخورم . والا ! 

میخواستم یه چیزی رو تشریح کنم بعد گفتم نه نمیگم خیلی چندش بازی میشه ! :))

+:تبعیض جنسیتی یکی از محرک های من برای حذف کلی اشپزی از زندگیمه 

+:مدیونید اگه فک کنید من از پخت کوکو ها و بیسکوییت ها لذت میبرم و از این کار محرومم 

+: (یک ربع بعد از انتشار پست ) الان مامانم اومده میگه : از این که من مامانتم چه احساسی داری ؟ جا داره بگم :ا

چه احساسی میتونم داشته باشم با این سرگذشت درامم ؟ خلأ  

همینم زیاده

Savior

خوبه حتی فراتر از خوبه ولی تیکه اخرش یه چیز دیگه ست محشره .... محشر 

+: لینکشو گذاشتم 

Savior +----

( یه زمانی با اینا سردرد میگرفتم :/) اینجا چرا استیکر پوزخند نداره ؟

روح مُرده

با یه تلفن 

با یه خبر 

دوباره خاکستر شدم دوباره 

لامصبا من هنوز خودمو نساخته بودم که دوباه آتیشم زدین 

10 ساله دارم کار میکنم که شاید عادی شم ولی دوباره پودر شدم 

جا نمیشه 

توکلمه ها جا نمیشه 

مگه یه نفر چند بار میمیره خدا ؟

امان از تنبلی اماااااااااننن:ا

فعلا این رو دسکتاپم بود بقیه رو هم بعدا میذارم ببینید عزیزان :

شرح مراسم :ا

نه خوشم اومد :)) یه کارایی ازم برمیاد :))

خب برم سراغ تشریح عکسا :

عکس اول داخل سالنه که کادومو گرفتم و نشستم 

اول اینو بگم که با مامان و داداشم رفتم بابام کار داشت :(

 وای اون لحظه ای که اسممو صدا کردن یه لرزی افتاد تو بدنم خدایی بود که جلوی ملت پخش زمین نشدم :ااصلا پاهام میلرزید رفتم تند تند سلام و احوال پرسی و تشکر کردم حتی نفهمیدم به کی چی گفتم و سریع جیم زدم اومدم پایین رو صندلی کنار مامانم ولو شدم 

جایزمم یه تبلت لنوو و یه گل رز و یه تقدیر نامه بود که تو عکس پایین مشاهده مینمایید 

فعلا هنوز تو جو مراسمم حرفم نمیاد :ا

و من الله التوفیق:ا


خانوم عکاس منتخب :ا

چند دقیقه پیش یه مردی زنگ زد به گوشیم و گفت شما منتخب مسابقه عکاسی شدید و ادرس و روز برگذاری همایش یا هر کوفت دیگه ای که بهش میگن رو بهم داد و گفت با خانواده تشریف بیارید 
وقتی هم ازش پرسیدم که چه رتبه ای اوردم ؟ گفت موقع برگذاری همایش یا هرکوفتی که هست میفهمین :ا
یعنی من مرده این سوپرایز کردنشونم :ا
الان من باید با کل خانواده پنج نفری مون برم ؟ یا با پدر مادرم برم ؟ یا کل ایل و تبارمونو ببرم ؟ اصلا اگه تنها برم چی ؟
ولی به نظرم اگه فقط پدر و مادرمو ببرم باکلاس تره نه ؟
چون خواهر برادرم از خودم کوچیک ترن و یه ذره لوس میشه اگه اونا رو هم ببرم :ا
پذیرای پیشنهادات شما دوستان گرامی میباشم 
دوشنبه صبح :ا
وای حالا چی بپوشم ؟ :ا
جایزه هم میدن ؟ والا اگه جایزه نمیدن من وقتمو هدر ندم این همه راه برم:ا

حس میکنی 22 بهمن رو ؟

+:بچه ها ریسه ها رو هم اندازه درست کنین 
+:پاپیون ها رو با دقت درست کنین کاغذش نازکه زود پاره میشه 
+:فاطمه اون پارچه کنفی ها رو با سوزن قفلی به هم وصل کن بعد بزن رو اسپیسا
+:تورو خدا یه جوری بنرو بزنین که وست مجلس نیوفته زمین ابرومون بره 
+:سحر به نطرت پرچم ها رو به میله اسپیسا وصل کنیم قشنگ نمیشه ؟
تو این دو روز که مسئول تزئینات پایگاه بودم ( نمیدونم رو چه حسابی منو مسئول کردن با این تیپم . بگذریم )یاد اون روزای اول دبستانم  افتادم 
روزا سرد و ابری بودن منم یه کاپشن داشتم که ازش بدم میومد و مجبوری میپوشیدمش با یه شال گردن که تقریبا دو برابر خودم بود و چکمه های چرمی ابی که بابا تازه واسم از کفش ملی خریده بود یادمه یه روز دیر کردم چون مدرسه دور نبود و پیاده میرفتم اما اون روز نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود فک کنم هوا خیلی سرد و برفی بود و باد میزد که دیر رسیدم وارد ساختمون مدرسه شدم و در آهنی شیشه ای سبز  رو به زور بستم بند کوله رو رو دوشم صاف کردم و برگشتم که برم سمت کلاس
برگشتن همان و غرق شدن تو تزئینات سبزو سفید و قرمز همان ...
یه چند دقیقه همینجور نگاه کردم و بعدم مجبوری رفتم سر کلاس, معلم چون از همسایه هامون بود و آشنا چیزی نگفت بهم 
اون روز هر زنگ تو حیاط از این سرود انقلابی ها میذاشتن و من با خودم فکر کردم مدرسه چه باحال تر شده 
یه چیزی تو مایه های کارتون کریسمس میکی موس اما ورژن ایرانیش 
هر دفه که سرود حماسی گوش میدادم موهام به بدنم سیخ میشدن 
22 بهمن همیشه برای من یه حس خوبه چون حس های خوبی برام به یادگار گذاشته 
اولا بهتون بگم من عاشق هوای برفی ام و کلا میمیرم واسه روز های خاکستری :))
شاید این حس الانم به خاطر اون شوک ورود به مدرسه و اون هوا بوده 
اما الان اون حسه داره کم رنگ میشه ... هرچی بیشتر تو کشورم فساد میبینم این حسم به انقلاب کم و کم تر میشه هر چی این بی مسئولیتی و این تزویر و دورویی ها این بی خیالی ها رو میبینم سرد تر میشم وقتی ناله های مردم مبنی بر اوضاع بد اقتصادی و فرهنگی رو میبینم خیلی خیلی سرد میشم 
من مال انقلاب نیستم بیشتر این گربه خوابیده واسم مهمه یعنی خاک کشورم 
منکر این نیستم که انقلاب به خاکم خدمت نکرده اما الان رفته تو بی راهه به قولی زده تو خاکی و داره ملیت منو به لجن میکشه 
پس چرا شخص اول مملکت یه کاری نمیکنه ؟ واسه من مهم نیست که با دمپایی این ور اون ور میره یا زندگیش چجوریه وقتی ادمای زیر دستش همینطور دارن زیر ابی میرن و ما شاهد هیچ اصلاحی نیستیم .... 
(اصلا مسائل مربوط به مذاکرات و ترامپ عوضی و بقیه این مسائل که یه پست جدا میخواد خودش و من موافق با مذاکرات نیستم ولی منکر اینم نیستم که حد اقل اینطور به نظر میاد که وجهه ایران یه ذره بهتر شده تو دنیا )
خلاصه که هم خاطراتمو به لجن کشیدن این مسئول ها و هم دارن یه کاری میکنن که ضد نظام بشم 

موتور


از اخرین باری که موتور سواری کردم خیلی وقت میگذره :))

باید یه موتور قرض کنم 

۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan