یک عدد بانوی پارسی

he DIE :(

اون مرد بله مرد .
نقطه تمام پایان زندگی .
امروز خبرش بهم رسید که یه دانشجوی ارشد از طبقه چهار علوم انسانی سقوط کرده و فوت شده .
واقعا نمیونم خودکشی بوده یا اتفاق فقط امیدوارم که اتفاق بوده باشه
درست زمانی که باید نتیجه چند سال زحمات شبانه روزی و درس خوندنشو  میگرفته به فاصله چندثانیه همه چیز براش خارج از دسترس شده
NO SIGNAL
و تمام
چی بگم شاید منم تا چند لحظه دیگه دستم از این دنیا کوتاه بشه هیچ چیز تضمین شده نیست
ما خودمون انتخاب میکنیم
من خودم انتخاب میکنم
شمام خودت مسئول انتخابتی
حالا ببین چه نوع زندگی ای رو انتخاب میکنی
خدایا ... چی بگم , شکرت

خود الن دلون پنداریسم !

امروز به این قضیه که دخترا واقعا نمیتونن تو خیابون بخندن و حرف بزنن ایمان اوردم یعنی شمام اگه بودید ایمان میاوردید


فرض کنید که دختر هستید تو خیابون دارید با دوستتون سمت خونه حرکت میکنین و در این بین حرف میزنین و گهگاهی هم شاید لبخند بزنین یا حتی بخندین بعد یه سری ادم ول به تمام معنا با ماشین کنارتون اروم اروم میان و هی بهتون بگن ببینمت ببینمت !و شما خیلی عصبانی بشید و حتی نگاهی هم بهشون نندازید چون ارزش ندارن !


ایا به جمله اول ایمان نمیارید ؟ حتی اگه بدونید بنده کاملا حجاب داشتم و موهام معلوم نبود و کل لباسام هم مشکی بود که اصلا جلب توجه نکنم ؟


پسران محترم برادران مذکرین boy ها چمیدونم جنتلمنان بزرگوار بیکاران و بنزین از سر راه اوردگان گرامی اصن... استغفرالله

خب چرا انقد خودشیفته هستید مگه هرکسی تو خیابون بخنده یا حرف بزنه منظورش شمایید ؟ بابا ما معذبیم وقتی شما اینجوری میکنید از ازادی حرف میزنید ولی خودتون با این کاراتون نمیذارید ما ازاد باشیم حتما باید عین برج زهر مار اخم کنیم تا شما باهامون کاری نداشته باشید و به کار خودتون برسید زیادن کسایی که انقد نخ دادن نخ نما شدن برین سمت همونا برین سمت ادم هایی از جنس خودتون ادمایی که هیزن مثل خودتون (البته همینجا جا داره از برادرایی که به دخترای تو خیابون هم به چشم ناموسشون نگاه میکنن پوزش بطلبم )من اصلا این رفتارتون رو درک نمیکنم خب الان یعنی چی مثلا این کاراتون چه معنی میده ؟ من نمیگذرم ازتون شما و ادم هایی از جنس شما نذاشتید که ما یه قدم زدن معمولی همرا با لبخند هایی که گاهی رو لبمون میاد داشته باشیم


برادران محترم لطفا رو شیطنت هاتون کنترل داشته باشین من از طرف تمام دختر های این مرز و بوم ازتون درخواست میکنم به دخترها مثل یه ادم نگا کنید نه عروسکتون و این که قبل از هر کاری منطقی باشید و بهش فکر کنید لطفا از مغزتون استفاده کنید !...

بعد از مدتی مدید :)

سلام

امروز روز خوبی بود درکل نمیخوام خاطره بنویسم ولی باید بگم که بعد از مدتی مدید با دوستان دانشگاهی به پارک رفتیم کلی تاب بازی کردیم (فک کنید ما به اون گندگی رفتیم تاب بازی کردیم خخخخ) بستنی خوردیم و از همه مهم تر من بعد از مدتی مدید کلی خندیدم هر چند به زور که دوستام نکن این چقد خشکه ولی خب خندیدم دیگه کلیک  اینم عکسمون ( سمت راستیه با مانتوی چهار خونه ابی قرمز منم )

بعضی موقع ها هم ادم دلش میخواد بزنه تو فاز بیخیالی بگه گور بابای همه چیز منم با همین فکر همراه دوستام رفتم پارک ولی الان عذاب وجدان دارم

کارای ساده سازی خطی خیلی خوب پیش میره دوست دارم دنبالش کنم یه جوری نزدیک به شیوه کوبیسمه خوشم میاد زاویه دید های مختلفو رو کاغذ با هم ترکیب کنم :)

دوتا فراخوان هست که میخوام شرکت کنم به امید خدا ... خیلی دوست دارم حداقل یه کار بفرستم بحث برنده شدن و نشدن نیست مهم اینه که من از مغر و دستم کار بکشم که ذهنم باز بشه :دی

کسی کتاب خوب تو زمینه تصویر سازی و صفحه ارایی میشناسه معرفی کنه لطفا :ا

و در اخر خل تر از من و دوستام خودمونیم :)

راز ...

اگه کمی شناخت از من داشته باشید میدونید که من در طول 19 سال عمری که از خدا گرفتم یه دونه دوست صمیمی بیشتر نداشتم که اونم الان به هم خورده و کلا سال به سال گذرمون به هم نمیوفته :ا
تازه اونموقعی که با دوستم خیلی جیک تو جیک بودیم هم از راز های سری هم خبر نداشتیم یعنی من نمیتونستم راز های دلمو بهش بگم اونو نمیدونم
حالا بعضی ادما هستن که تا بهت میرسن کل زندگیشونو میریزن رو دایره یعنی فقط میخوان فک بزنن از مشکلات خانوادگی و کل کل با فلانی و فلان پسر دانشگاه و حرف های پشت سرش گرفته تا شخصی ترین مسائل حتی حرفایی که درمورد دوستاش پیشت میزنه و از بدی هاشون حرف میزنن و تو با خودت فکر میکنی یعنی پیش اون دوستاش هم که میرسه میشینه بدی های منو میگه؟ خلاصه سرتو میخورن یه جورایی فکر نمیکنن در مورد حرفاشون
اونموقعه که تو همش دنبال یه راه در رو هستی که ازش فاصله بگیری ولی خب اون دست از سرت برنمیداره ...
اینجور ادما از نظر من فوق العاده خطرناکن و من سعی میکنم به جز مسائل مشترکمون تو دانشگاه در مورد زندگی خصوصیم چیزی بهش نگم
شاید اون ادم از نظر یه نفر دیگه ادم صاف و ساده ای باشه که دستش همیشه روئه و کلی هم بقیه خوششون بیاد اما با روحیه من سازگار نیست و به نظرم مسخره میاد که بخوایی به ادمی که دوسه ماهه باهاش هم کلامی تازه اونم سر راه فقط و عمیقا نمیشناسیش بخوایی از عشق قبلیت بگی خب به من چه که یارو تیپش شبیه جنتلمن های دهه 1990 بوده ؟ و بهت پیشنهاد بیشرمانه داده و تو هم تازه متوجه شدی ادم بدیه و با هاش به هم زدی و الان داری تو غم فراق میسوزی؟
+: یه رازی هست که از پنج سالگی تا الان تو سینهم نگهش داشتم که اگه به فرض محال بخواد فاش بشه کل خانواده خودمون ... هام مادر بزرگم و کل ایل و تبارمون از هم میپاشه به معنای واقعی کلمه و هر روز هم به وزن این راز اضافه میشه خودم که به درک ولی من به فکر اون زن بیچاره و بچه دوساله ای هستم که ...

طراحی :)




یه مدل طراحی هم داریم به اسم طراحی خلاصه شده خطی :)

همش که نباید سایه زد مثل نگارگری ایرانی که فیگور ها و اجسام و گیاه ها و... به صورت ساده سازی شده اما با ریزه کاری های زیاد طراحی شدن و واقعا شاهکار هستن به خصوص کار های بهزاد ...

یا نقش هایی که به اصطلاح به دیوار نگاره معروف هستن و اصیل ترین هاشون رو میتونین تو دیوار نگاره های تخت جمشید ببینین:)

طراحی بالا هم در همین راستا هست البته جزئیات بیشتری باید بهش اضافه کنم اما الان حسش نیست ایشالله بعدا براتون میذارم :)

و یه طراحی زغالم دارم با این که خیلی شاخ نیست ولی میذارم که ببینید :)


زیر کپسول اکسیژن

وقتی یه روز دیگه از زندگی تکراریت رو میگذرونی و خسته از دانشگاه میایی خونه...

وقتی سه چهارساعت وقت میذاری پای فلان رمان کوفتی که چی ،که تنها تفریحت همینه ....

وقتی خسته میشی از شل و ول بودنت و لعنت میفرستی به نفس ضعیفت ....

وقتی میایی تو جمع خانواده برای شام و میبینی ذره ای محبت بینشون نیست نمیگذرن نمیبخشن نمیبینن همو نمیفهمن همو ...

وقتی میری تو اتاقت همونی که از قصد موقع ساختن خونه به بابات اسرار کردی که باب میلت بسازه همونی که پنجره قدی داره ...از خانواده دوره ...

وقتی برمیگردی و شام یه قاشق خوردت رو تموم میکنی ...

میایی پای کامپیوتر که سرت با دوستای بلاگیت گرم شه ولی یه پست میخونی که میبرتت به فکر به عمق وجودت همون جایی که ازش فرار میکنی و واقعیتو لابه لای نوشته های دوستت میخونی و ...کم کم نفست تند میشه رنگت میپره زرد تر از اینی که هستی میشی و برای این که خودتو اروم کنی فکرت رو منحرف میکنی ...

اونقدر از واقعیت ها فرار میکنی که یه روز دیگه نمیتونی فکرت رو منحرف کنی واقعیت زندگیت انقد محکم میکوبه تو دهنت که راه فرار نداشته باشی و کم کم نفس هات منقطع میشه

و اگه خوش شانس باشی میری زیر کپسول اکسیزن...

+: به همم ریخت

:)

سلام :)

Designed By Erfan Powered by Bayan