یک عدد بانوی پارسی

دیگران -درگیری

تو تابستون 96 سهم ما از پدرمون هر دو هفته یکبار یک شبه که همون هم هیچ چیزی ازش نمیفهمیم چون موقعی که میاد ونه فوق العاده خسته ست و میخواد استراحت کنه من خیلی برام فرقی نداره اما خواهر و برادرم به خصوص محمد معلومه که حسابی کلافه ان مامانمم که دیگه جای خود داره به قول خودش همه مسئولیت ها رو دوش اونه و کاملا بیخودی حرص و جوش میزنه و با یه اشاره کوچیک یه دعوای حسابی راه میندازه و اعصاب همه رو خورد میکنه و موقعی که بابا رو میبینه یه بند شکایت و اعتراض میکنه 
هیچوقت اینهمه بچگی رو تو وجود یک زن که خودش مادر سه تا بچه ست درک نمیکنم این روزا بیشتر سعی میکنم مقابلش سکوت کنم و مراعاتشو بکنم راستش خودم منو یاد بابام میندازه تا جایی که یادم میاد بابام تا مرز دیوانگی مقابل بی اعصاب باری ها و بی حوصلگی های مامانم سکوت میکرد منم تازه فهمیدم لم مامانم اینه نباید باهاش کل بندازی یا پا به پاش جواب بدی چون موقعی که کم میاره شروع میکنه به بی اعصاب بازی و با زور سعی میکنه حرفشو به کرسی بنشونه هییییییچ انتقادی رو هم نمیپذیره اگه خیال میکنید با معنی دیکتاتور اشنا هستید کافیه یک هفته باهاش زندگی کنید تا تازه معنیش رو درک کنید :D
اوایل از کاراش خندم میگرفت ولی فکرشو که میکنم تنم میلرزه که نکنه تو ام این اخلاقا رو به ارث بردی ؟ 
حرف زدن ازش راحته اما واسه زندگی کردن واقعا عذاب آوره انگار مثلا میخوایی با یه خرس گریزلی تو یه اتاق زندگی کنی ( در مثل مناقشه نیست :D)
خلاصه که خیلی برام مهمه که صبر و حوصله ام زیاد بشه کلا دوست دارم ادم ارومی باشم بیرون از خونه همه معتقدن که ارومم اما داخل خونه مامانم از دستم شاکیه :D
+: قراره دکوراسیون اتاقمو تغییر بدم و بهترش کنم :))
+:اینجا بارون اومده و هوا فوق العادس یه نسیم خنک از پنجره ها میاد تو خونه که ادمو روانی میکنه :)) افتابم امروز خیلی کم بود و میتونم بگم از اون روزایی بود که باب میلم بود :)

آغاز ِ یک پایان

خب قضیه پست قبل تموم شد و دغدغه های ارشد و پایان نامه شروع شد :))

سلام زندگی نا آرام من :) 

کی میشه از دستت راحت شم و یه نفسی بکشم :ا

زندگی جون میگم انگیزت از این همه زجر دادن من چیه انصافاٌ ؟

اضافی

این دفعه میشه سومین باری که دارم کنکور سراسری شرکت میکنم 

دفعه اول که رفتم و قبول شدم و وارد دانشگاه شدم 

دفعه دوم پارسال بود که شرکت کردم و رتبه ام خوب شدش اما کنکور عملی رو شرکت نکردم و نتونستم به سر انجام برسونمش 

الانم که فردا کنکور دارم دوباره و راستیتش هیچی نخوندم نمیدونم چرا ولی اصلا واسم مهم نیست حتی اینم واسم مهم نیست که دانشگاهو ادامه بدم یا ندم اما گرافیکو خیلی دوست دارم 

انگار یه فرشته خوب نشسته رو شونه راستم و یه شیطونم رو شونه چپم و هی عقایدشونو بهم تحمیل میکنن منم این وسط گرگیجه گرفتم و دیگه به یه ورمم نیست که اینده چی میشه 

یه وقتایی یواشکی با خودم میگم مریم بیا همه چی رو ول کن دوباره برگرد به نقطه طلاییت و دوباره همه چی رو از نو بساز ولی بعد با خودم میگم نه پس این همه زحمتی که خودم و خانوادم کشیدم چی میشه ؟

راضی نبودم این سه سال اخیر ابدا و اصلا از خودم راضی نبودم میخوام خودمو بندازم دور میخوام به خودم بگم برو گم شو ولی نمیدونم چطوری باید خودمو از خودم جدا کنم 

الان چشمام گرم شده و نفسم سنگین و یه حس بدی دارم از خودم بدم میاد دیگه ...

سالوادور جان ;)

الان شبیه نفهمی ام که فکر میکنه خیلی میفهمه.... :ا 
دقیقا همین قدر رقت انگیز...

بی بی شهربانو

دیشب بابا از باغ مامان بزرگم اینا ( بی بی شهربانو ^-^) زرد الوی نرسیده و سیب گلاب آورد 

اینجانب تا الان عین تراکتور دارم اینا رو میخورم :)) احتمالا تا فردا چیزی ازشون باقی نمونه  

خیلی دوست دارم منم یه باغ داشته باشم پر درخت سیب و گیلاس و زرد آلو و آلوچه *-*

خیلی وقتا به سرم میزنه فارق از این دنیا شم و برم یه گوشه واسه خودم به کار کشاورزی مشغول شم از این لباس های سر هم لی بپوشم :) با چکمه پلاستیکی با یه کلاه حصیری بیل به دست از ااین طرف باغ به اون طرف برم و راه اب و واسه درختا باز کنم ...

+: این اسم مامان بزرگم خیلی خوبه ^-^ 

پیشرفتِ پسرفته

تبلیغات دعا نویس تلگرامی ندیده بودیم که به حمدِلله دیدیم 
:ا 

به کی برم بگم ؟ خدا ....

 

عاجز

نمیدونم یه احساسی دارم نمیدونم درسته یا نه ؟ فکر میکنم یا قیافه ام غلط اندازه یا رفتارم نا مناسب یا مردم خیلی فرصت طلب 

خسته شدم از ادما دیگه نمیکشم که بخوام به تک تک کاراشون فکر کنم که نتیجه گیری کنم منظورشون چیه قصدشون چیه یا در نتیجه کدوم کارمه 

راستش اگه بخوام رک و راست بگم حالم از همه ادما به هم میخوره 

چرا رک منظورشونو نمیگن ؟

مثلا دوست من جلوم یه چیزی میگه تو تلگرام یه چیز دیگه و پشت سرم یه چیز دیگه دیگه به حدی رسیده که از دو رویی گذشته 

واقا میخوام عق بزنم و بالا بیارم 

من طرف کسی نمیرم به خاطر همین مساله ؛ ولی یه سری به خاطر منفعت خودشون میان سمتم چه کار کنم که همونام نیان ؟ از خیرش گذشتم واقعا 


Designed By Erfan Powered by Bayan