یک عدد بانوی پارسی

تکه ای از شما که برای بقیه به جا میگذارید ....

من واقعا نمیفهمم تو دانشکده ما چه خبره ! همونطور که نمیفهمم توی قلبم و مغزم چه خبره :) !!!

الان ما ترم پنجمیم و چند نفرمون مجدداٌ کنکور دادیم . من که خوب هیچی نخوندم و قبول هم نشدم ولی چند نفری دارن میرن شهر خودشون یا دانشگاهی که نزدیک تر باشه به شهر خودشون ...

الان مشکل اینه که انقدر حس نارضایتی توی وجود ما زیاده که حاضر شدیم دوباره کنکور بدیم و مصاعب وارد شدن به یه فضای تازه رو به جون بخریم تا از وضعیت فعلیمون دور بشیم که تازه معلومم نیست که موفق بشیم خودمونو پیدا کنیم یا نه ...

غیر از اون جو کلاس عوض میشه و باز هم معلوم نیست به سمت خوب شدن بره یا از اینی که هست بدتر بشه 

مسئله سوم اینه که من با این که اصلا بروز نمیدم اما واقعا به تک تک افراد کلاس عادت کردم و اگر یکی از بچه ها کم بشه احساس خلاء میکنم هرچی نباشه دو ساله که داریم با هم درس میخونیم تو سختی ها و خوشی های زیادی کنار هم بودیم یه عالمه ماجرا داشتیم و غیره و ذالک ...

واقعا الان حس سردرگمی شدیدی دارم مثل این که حس کنی به جایگاه و جایی که درش هستی متعلق نیستی و هر لحظه منتظری از دست بدیش 

حتی فکر کردن به این که استادای خوبی این ترم باهامون کلاس دارنم از این حس بد کم نمیکنه :( احساس میکنم نباید بذارم این چیزا روم تاثیر بذاره و باعث اُفتم بشه 

خلاصه که من ناراحت و دل خونم از رفتنتون دوستان ولی هرجا هستین ...سرتون سلامت،دلتون خوش :)

بامزه ...

دارم فکر میکنم به این که یه سری بچه هم وجود دارن که با داشتن پدر و مادر باز هم یتیمن چون پدر و مادرشون صرف این که یه موجود کوچیک رو بتونن بغل بگیرن و به بقیه نشون بدن یا این که حوصلهشون سر رفته و دنبال یه چیز بامزه هستن اون ها رو متولد میکنن 

تمام توجه ای که این مدل بچه ها دریافت میکنن تا موقعیه که کوچیکن و بامزه ...

اما موقعی که شروع به رشد میکنن و سعی میکنن بفهمن دور و ورشون چه خبره هیچ کمکی ندارن چون پدر و مادر از مسئولیت تربیت کودکشون شونه خالی میکنن و یا اصلا از این مسئولیت ها اطلاعی ندارن خیلی ها هم اصلا براشون مهم نیست 

در واقع میشه گفت خود اون پدر و مادر به بلوغ عقلی نرسیدن و نمیفهمن که به دنیا اوردن یه بچه که خودشون مسببشن یعنی مسئولیت یعنی تویی که این بچه رو زاییدی باید جوری بزرگش کنی که پس فردا تو جامعه حداقل به خودت فوش ندن 

در حق این بچه ها خیلی بی انصافی میشه چون تمام الگو های زندگیشون به هم ریخته ست و هیچی سر جای خودش نیست 

نتیجه اش میشه این که یه ادم عقده ای به جمع افراد دیگه وارد میشه و چون کمبود هاش تو رفتار افراد دیگه نمود پیدا میکنه و تازه میفهمه که چه خاکی برسرش شده شروع میکنه به گیر دادن به زمین و زمان ...

شما رو به خدا و پیر و پیغمبر و تمام مقدساتتون قسم تا خودتون به بلوغ فکری نرسیدین یه بچه بدبخت رو اسیر خودتون نکنین 

بچه ها حیوانات خونگی نیستن نیاز دارن به یه مربی که یادشون بده چطور تو زندگی گلیم خودشونو از اب بیرون بکشن 

من به شخصه مخالفم با این که میگن به جای حیوانات خونگی بچه دار بشین ... اگر یه نفر هنوز در خودش نمیبینه که سرپرست یه بچه بشه پس بهتره که همون حیوان خونگی رو داشته باشه و بیخود خودش و یه بچه بیگناه رو قربانی نکنه ....

جفنگ

- : احساس ناراحتی میکنی ؟ 
+ : بله ...
- : احساس میکنی بی ارزشی ؟
+ : بله 
- : به مرگ فکر میکنی ؟
+ : بله 
- : تا حالا فکر کردی که خودتو بکشی ؟ 
+ : بله 
-تا حالا فکر کردی به چه روشی انجامش بدی؟ 
+ : بله 
- : خب ؟ 
+ : میشه نگم ؟ ( حالا یه بار جواب بدم دوبار جواب بدم انتظار داره کل زندگیمو واسش بریزم رو دایره :ا )




* : اینم حاصل بی کاری و خیالات خام :ا  

سهراب

_دچار یعنی 

_عاشق 

_و فکر کن که چه تنهاست 

اگر که ماهی کوچک ،دچار ‌‌ابی دریای بیکرن باشد 

Designed By Erfan Powered by Bayan