رنسانس

روز دختر

غم دختر بودن امروز بیشتر از هر روز دیگه ای رو دلم سنگینی می‌کنه...

قرمه سبزی مامان پز

یعنی یه قرمه سبزی ای مامانم بار گذاشته از ظهر تا حالا بوش کل خونه و راه پله و جلوی خونه رو گرفته ، منم کمین گرفتم تا به محض کشیدن غذا حمله کنم :))
سالاد شیرازی هم خودم درست کردم ،به به دهنم آب افتاد :دی
بابامم نون جزغاله ای خریده بود ظهر یه عالمه خوردم حالا دلم به این خوشه که صبحا میرم پیاده روی و میدوام و این کالری ها رو میسوزونم وگرنه که الان قل قلی شده بودم :))
کلاس رانندگی ثبت نام کردم میخوام کم کم یاد بگیرم قان قان کنم :)
ولی دوست داشتم که یه کاری داشتم که ازش درآمد میداشتم و به درسم مربوط میبود اگر کار میداشتم دیگه غمی نمیداشتم غذا های خوشمزه و نونای خوشمزه و پارک رفتنای صبح و....
خدایا یه فرصت میخوام ....
 

اضافه شد +:دیشب قرمه سبزی کوفتم شد بس که بعضیا تو حال گیری مقام جهانی دارن و این که دیشب یقین پیدا کردم که یکی از راه ها رستگاری کم خوردنه چون از بس چیزای مختلف خورده بودم که احساس میکردم الان معدم منفجر میشه :ا

احمقانه

یه سری قلدرِ مفت خور افتادن به جون ملت و دقیقا عین انگل دارن شیره جونشون رو میخورن
واقعا نمیدونم چرا وضع اینه ولی خیلی خیلی خیلی زور داره که یه دختر بچه رو برای یه دلیل مسخره بگیرن و اختلاس گر ها و دزد های چند میلیاردی برای خودشون ول بگردن
+:متاسفم که اسم اسلام هم به اسم اینا بد درمیره
من فکر میکنم اینا دارن ملتو مسخره میکنن ، نه؟ یعنی فکر کردن با این کار به کجا میرسن؟

کنجشککای اشی مشیِ ریزه میزهِ نمکی

امروز که رفته بودم پارک واسه ورزش و اینا یه لحظه دیدم صدای جیک جیک گنجشکا خیلی قشنگ تر از اونیه که یخوام اهنگ های مصنوعی و انرژی زام رو گوش بدم هندزفری رو پیچیدم دور گوشی و از صدای گنجشکا لذت بردم و با خودم فکر میکردم یعنی الان چی به هم میگن ؟ دارن دعوا میکنن ؟ شایدم چون صبح شده دارن به هم سلام میکنن شایدم اونا هم مثل من از نسیم لذت میبردن و کیفشون کوک شده بود و زده بودن زیر آواز و .....

درختا رو آب میدم اصلاً هم خواب ندیدم

( اخ قرار بود ایمیل بزنم به استادم واسه موضوع پایان نامه ام )
این هفته تا اینجا (یعنی چهارشنبه) ،صبح های زود بلند شدم و قبل از این که خورشید خانوم در بیاد و همه جا رو بسوزونه راه رفتم و دویدم و صبحانه های توپ زدم به بدن :))
در کمال بدجنسی دوست نداشتم هیچکسو بیدار کنم ولی امروز مجبور شدم مامانمو بیدار کنم چون از شبش بهم گفته بود اونم بیدار کنم
به درختای باغچه جلوی خونمون اب دادم و از هوای تازه و خنک درختای زیتون لذت بردم و دعا میکنم بقیه درختایی که کاشتیمم زودتر بزرگ بشن و سایه شون بالای سرمون باشه :))
موضوع پایان نامه ام هم که از خط اول معلومه هنوز انتخاب نکردم ولی خودم بیشتر دوست دارم در زمینه تایپوگرافی و تبلیغات باشه
از اون طرف هم کلی کارام مونده طراحی های لوگوم و بسته بندی ها و ....و ذالک
قالیمم هنوز چهار تا نقشه دیگه اش مونده (بله من قالی میبافم ،این کارو مامانم یادم داده و بهم ارامش میده و همینطور کمکم میکنه بهتر تمرکز کنم و از شر فکرای روزمره و بیخود که فقط اعصاب ادمو خورد میکنن راحت بشم و یکم ارامش رو تجربه کنم :)
" از وقتی اومدی تو زندگیم امیدم بیشتر شده تلاشم بیشتر شده و سرم شلوغ شده کلا دارم حرکت میکنم ، دوست دارم اگر بعدا این نوشته ها رو خوندی بدونی که من دوستت دارم روح بزرگتو ،دستاتو ، مهربونیاتو ، توجهاتتو ،کمک هات و مهم بودنم برای تو و خیلی چیزای دیگه و بخاطر تو بیشتر از همیشه حواسم به خودم هست "
ولی تنبلیم تو کتاب خوندن هنوز پابرجاست هی به خودم میگم امروز فلان کتابو میخونم ولی هی کارای دیگه پیش میاد و اینا
+:ای کاش اینجا هوا خنک تر بود ، درختا بیشتر بودن و نسیم خنک میومد و روح آدمو تازه میکرد جای این که بادِ گرم بیاد و انرژی ادمو بگیره
+:مشکل دارم برای زبان خوندن نمیخوام برم کلاس و میخوام تو خونه خودم بخونم ولی نمیدونم الان چه کتابی رو بخونم فعلا دارم مجموعه active رو میخونم تا ببینم بعدش چی میشه ....

و سلام بر پایان نامه

 الان من ترم 6 رو تموم کردم و از ترم دیگه باید هماهنگی هام با گروه درسیمون راجع به پایان نامه ام رو انجام بدم یعنی حداقل اقلش باید تو تابستون موضوع پایان نامه ام رو پیدا کنم

از اونجایی که همیشه یه بلایی سرم میاد و همیشه یه چیزو جا میندازم استرس دارم که واسه پایان نامه ام هم همین بشه از طرف دیگه استادی که مدنظرم هست خیلی دقیق هست و من دوست ندارم جلوش سوتی بدم

میخوام برم کتابخونه دانشگاه یکم اطلاعات کسب کنم :دی

البته از اونجایی که کتابخونه تابستونا تعطیله نمیدونم چه گِلی به سرم بگیرم اید برم از کتابدارمون راهنمایی بگیرم و اینا

تو سایت ایرانداکتم رفتم ولی انقد همه چی در همه بود که ترسیدم و بستمش :ا

، خلاصه که دعا کنید برام


دُچار

گفتن که ادمیزاد بنده عادتاشه ، مثلا من عادت میکنم به عطرش ، صداش ، لحن پیاماش ویه روز که این ها نباشن میشم مثل معتادی که مواد بهش نرسیده و ولوشده و نمیتونه دَماغشو بالا بکشه
به خاطر همین همش سعی میکنم از اِعتیاد و عادت به کسی یا چیزی فرار کنم اما مگه میشه وقتی زندانیت میکنن و مُعتادت میکنن بازم عادت نکنی ؟
سهراب یه جا میگه : دُچار یعنی عاشق ، و چه سخت است اگر که ماهی کوچک دُچار آبی دریای بیکران باشد
معنی دُچار همون عادته دیگه ؟ دُچار یعنی عاشق ؟ چه مسخره ! به همین سادگی ؟ باورم نمیشه ! نه واقعا برام قابل قبول نیست ....

طوفان

من نمیدونم این روزا چه اتفاقی داره تو زندگیم رخ میده ،تنها کاری که میتونم بکنم سپردن خودم به طوفانیه که اومده تو زندگیم و داره همههههه چیو زیر و رو میکنه مثل قیامت که همه چیز زیر و رو میشه شاید این دوره قیامت زندگی من باشه که بفهمم الان کجام و دارم چه میکنم و برنامه های بعدیم چیه
نمیدونم فقط دارم با این جریانات پیش میرم
با شخصی رابطه پیدا کردم که بهم فهموند که خیلی سست عنصرم و بی ارادم و تا حالا هیچ غلطی نکردم در واقع تو زندگیم و انگار همه عمرم خواب بودم ...
تو این مدت انقد مقاومت کردم جلوش که خسته شدم و دلم میخواد از این به بعد دست از مقاومت بردارم و فقط تلاشمو بکنم و بقیه شو بسپارم دست خدا تا ببینیم چی واسمون میخواد
وجوهی از شخصیتم برام رو شده که اگه خانوادم بدونن کلی مسخرم میکنن و بهم میخندن،....
+: از این به بعد بیشتر مینویسم
مریم در زبان عِبری به معنای ''دریای تلخی '' '' دریای غم '' '' سرکِشی'' آمده است
Designed By Erfan Powered by Bayan