یک عدد بانوی پارسی

!About you

درونم مریمی هست که دوست داره ساعت ها و روز ها و هفته ها شیرینی پزی کنه گاهی وقتا بره مسافرت گاهی تو هوای بارونی بره خرید بعضی موقع هام با یه اهنگ لایت بذاره و با دوستش شروع کنه به طراحی خلاصه که خیلی طالب ارامشه اما نمیتونم بهش اجازه بروز بدم وقتی این همه ظلم رو دور و بر خودم میبینم 

احساس میکنم این ارامش روا نیست اینکه من تو ارامش بشینم و با اهنگ لایت طراحی کنم و تو اتلیه ام نطرات فیلسوفانه ارائه بدم خیلی مسخرست وقتی یه جایی تو شهرم کشورم و یا دنیا با یه انسان مثل یه حیوون برخورد میشه غرورش شکسته میشه و عزت نفسش خیلی راحت زیر کفشای شیک و گرون قیمت با اون مارک های مزخرف له میشه ،

هنرمند ها همیشه دنبال یه دنیای بهترن فرقی نمیکنه شما پزشک باشین مهندس باشین یا یه دانشجو یا فروشنده فرق نداره کوچیک باشین یا بزرگ، اگر به دنبال ساختن دنیای بهتری برای زندگی باشین شما هنرمندین 

دلت با من ( خیییییییییلی )هماهنگهههههه

وضعیت الانم شبیه ادمیه که داره تو نعلبکی گل قرمزی قهوه هورت میکشه و تو اون یکی دستش استکان کمر باریکه در حالی که داره چهار چشمی موزیک ویدیو اجنبی ها رو میبینه هه هه

*.*

خدایا ؟ 

شکرت :))

حتی اگه دارم ازت گله میکنم بدون اون ته مه ها بازم ممنونم ازت حتی اگه خودمم یادم نباشه 

Savior

خوبه حتی فراتر از خوبه ولی تیکه اخرش یه چیز دیگه ست محشره .... محشر 

+: لینکشو گذاشتم 

Savior +----

( یه زمانی با اینا سردرد میگرفتم :/) اینجا چرا استیکر پوزخند نداره ؟

حس میکنی 22 بهمن رو ؟

+:بچه ها ریسه ها رو هم اندازه درست کنین 
+:پاپیون ها رو با دقت درست کنین کاغذش نازکه زود پاره میشه 
+:فاطمه اون پارچه کنفی ها رو با سوزن قفلی به هم وصل کن بعد بزن رو اسپیسا
+:تورو خدا یه جوری بنرو بزنین که وست مجلس نیوفته زمین ابرومون بره 
+:سحر به نطرت پرچم ها رو به میله اسپیسا وصل کنیم قشنگ نمیشه ؟
تو این دو روز که مسئول تزئینات پایگاه بودم ( نمیدونم رو چه حسابی منو مسئول کردن با این تیپم . بگذریم )یاد اون روزای اول دبستانم  افتادم 
روزا سرد و ابری بودن منم یه کاپشن داشتم که ازش بدم میومد و مجبوری میپوشیدمش با یه شال گردن که تقریبا دو برابر خودم بود و چکمه های چرمی ابی که بابا تازه واسم از کفش ملی خریده بود یادمه یه روز دیر کردم چون مدرسه دور نبود و پیاده میرفتم اما اون روز نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود فک کنم هوا خیلی سرد و برفی بود و باد میزد که دیر رسیدم وارد ساختمون مدرسه شدم و در آهنی شیشه ای سبز  رو به زور بستم بند کوله رو رو دوشم صاف کردم و برگشتم که برم سمت کلاس
برگشتن همان و غرق شدن تو تزئینات سبزو سفید و قرمز همان ...
یه چند دقیقه همینجور نگاه کردم و بعدم مجبوری رفتم سر کلاس, معلم چون از همسایه هامون بود و آشنا چیزی نگفت بهم 
اون روز هر زنگ تو حیاط از این سرود انقلابی ها میذاشتن و من با خودم فکر کردم مدرسه چه باحال تر شده 
یه چیزی تو مایه های کارتون کریسمس میکی موس اما ورژن ایرانیش 
هر دفه که سرود حماسی گوش میدادم موهام به بدنم سیخ میشدن 
22 بهمن همیشه برای من یه حس خوبه چون حس های خوبی برام به یادگار گذاشته 
اولا بهتون بگم من عاشق هوای برفی ام و کلا میمیرم واسه روز های خاکستری :))
شاید این حس الانم به خاطر اون شوک ورود به مدرسه و اون هوا بوده 
اما الان اون حسه داره کم رنگ میشه ... هرچی بیشتر تو کشورم فساد میبینم این حسم به انقلاب کم و کم تر میشه هر چی این بی مسئولیتی و این تزویر و دورویی ها این بی خیالی ها رو میبینم سرد تر میشم وقتی ناله های مردم مبنی بر اوضاع بد اقتصادی و فرهنگی رو میبینم خیلی خیلی سرد میشم 
من مال انقلاب نیستم بیشتر این گربه خوابیده واسم مهمه یعنی خاک کشورم 
منکر این نیستم که انقلاب به خاکم خدمت نکرده اما الان رفته تو بی راهه به قولی زده تو خاکی و داره ملیت منو به لجن میکشه 
پس چرا شخص اول مملکت یه کاری نمیکنه ؟ واسه من مهم نیست که با دمپایی این ور اون ور میره یا زندگیش چجوریه وقتی ادمای زیر دستش همینطور دارن زیر ابی میرن و ما شاهد هیچ اصلاحی نیستیم .... 
(اصلا مسائل مربوط به مذاکرات و ترامپ عوضی و بقیه این مسائل که یه پست جدا میخواد خودش و من موافق با مذاکرات نیستم ولی منکر اینم نیستم که حد اقل اینطور به نظر میاد که وجهه ایران یه ذره بهتر شده تو دنیا )
خلاصه که هم خاطراتمو به لجن کشیدن این مسئول ها و هم دارن یه کاری میکنن که ضد نظام بشم 

رهایی

بزرگ ترین تعریف برای زندگی : 

خودتو رها کن ...

اونایی که با من اشنایی دارن کاملا میفهمن این پستو

دلم یه سرما خوردگی پر و پیمون و پدر مادر دار و درست حسابی میخواد 

از اونایی که میزنه سیستم تعادلمو به هم میریزه و نمیتونم حتی بشینم 

از اونایی که یه هفته میخم میکنه به تخت 

از اون سردرد ها و گلو درد های وحشتناک

+:دله دیگه منطق سرش نمیشه که نمیفهمه من درس دارم

+: یه ذره دلخورم یه ذره هم امیدوار 

+:اینجا هوا ابریه :))نم نم بارون میاد :))

ایا میشود که بشود؟

روزا تند تند تموم میشن و میرن 
اخرش من میمونم و من 
سخته اما حد اکثر تلاشمو میکنم :))

+فک کنم یه سه چهار سالی طول بکشه شایدم کم تر

اقایون گرینوف

مثل اینکه ایران هر سی سال یکبار به یه انقلاب احتیاج داره 

مردشور کل رئیس و روئسا رو از بالا تا پایین ببرن 

صدای کل ملت در اومده بعد اقایون میشینن دور هم میگن سخت نگیرید سخت نگیرید 

من خودم دیروز جلسه داشتم با یکی از این به اصطلاح اقایون 

طرف راحت نشسته بود پا رو پا انداخته بود کل دنیا هم به یه ورش نبود و گزارش ها رو گوش میداد و بقیه واسه برنامه های جدید ایده میدادن اصلا واسشون مهم نیست چرا به خودشون زحمت بدن وقتی هیچ کس ازشون جواب درست حسابی نمیخواد ؟ حالا چه مردم چه بالا دستی ها 

یعنی دریییییییغ از اینکه یه ذره بخواد به خودش زحمت بده فقط حرفشون اینه که یه کاری انجام بدن که گزارش رد کنن واسه بالا دستی هاشون و اون ها هم به همین ترتیب

از همین مسئولیت های جزئی بگیر تا ته برو کل نظام وضعش همینه 

یعنی طرف انقدر درک نداره که بابا بی انصاف تو مستقیم داری نظارت میکنی رو مردم باید جدی باشی چرا فکر میکنی زندگی مردم باد هواست دست تو ؟

البته به نظر من مردمم کم کاری میکنن اگه دوبار به خاطر اعتراض بریزن تو خیابون دیگه این حاجی گرینوف ها جرئت نمیکنن کم کاری کنن 

میگن چرا کیفیت زندگی تو ایران پایینه ؟ 

خب عزیز من کشور هایی که به جایی رسیدن اول مسئول درست حسابی داشتن و مردمم همش توکلت علی الله نبودن موقعی که نیاز بوده یه تکونی به خودشون دادن 

نمیگم توکل نکنید چرا اصلا باید توکل کرد به خدا ولی خدا که نمیتونه دم به ساعت واسه ما معجزه کنه که مگه مسخره ماست بشینیم زانوی غم بغل بگیریم بلکم یه فرجی بشه ؟ میخوام صد سال سیاه اینجوری فرج نشه 

مملکتی که مردم توش واسه زندگی تلاش نکنن قبرستونه 

واقعا بعضی چیز ها رو باید دید تا درک کرد 

دردم میاد وقتی میبینم این مردم بیچاره سر به راه دست همچین گرگ هایی افتادن دردم میاد

ضعیف

دیشب دوباره خواستم خودمو بشکنم 

خسته عصبی و کلافه متنفر بودم تنفر کلا حسیه که من به زندگی الان و برخی افراد دور و برم دارم 

رفته بودم بالا ولی به زور اوردنم پایین درو قفل کردن و گفتن الان بتمرگ و صبح برو بقیه کاراتو انجام بده اونجا سرده و اگه مریض بشی دردسرت واسه ماست ( توجه کردید ؟)

رفتم تو اون اتاقی که نه بخاری داره نه شوفاژ پنجره رو باز کردم و کنار دیوار خوابیدم تکیه دادم به سنگ پایین دیوار و پیرهن مردونه چهار خونه بلندی که تنم بود رو کشیدم تا روی پاهامم بیوفته و جمع شدم تو خودم یه کم که گذشت و به اندازه کافی خودمو مورد عنایت قرار دادم بابت بغضی که کردم دیدم کم کم گرمای نفس هامم داره تموم میشه نوک انگشتام یخ بسته بود 

راستش از سرما خوابم نمیبرد هرچیم به ساعت نگاه میکردم انگار بیشتر باهام لج میکرد و جلو نمیرفت ....

میخوام بگم دیشب هر چی که بود و هر جور که بود تموم شد مجبور بود که تموم شه حتی اگه ساعت باهات لج کنه ولی میتونست جور دیگه ای باشه اگه یه نفرم به فکر من میبود 

چجوری میشه که قوی بود ؟ ...

۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan