رُنسانس

رُنسانس

مریم در زبان عِبری به معنای ''دریای تلخی '' '' دریای غم '' '' سرکِشی'' آمده است

۳۱ مطلب با موضوع «تفکرات مریمی» ثبت شده است

چند وقتیه که تا میام رو یه کار متمرکز بشم فکرم میره سمت کارای دیگه
تعریف از خود نباشه ولی من تمرکزم خوبه یعنی اگه بخوام رو یه کار تمرکز کنم خوب انجامش میدم ولی از وقتی که نمازامو یکی در میون میخونم یا بعضی وقتا به این که قضا بشه یا نه اهمیت نمیدم تمرکزم کم شده
منکر ارامش بخش بودن نماز نمیشم
یه جوری بین یه دوراهی گیر کردم نمیدونم کلا واسه دنیا باشم یا واسه اخرت
چه جوری توضیح بدم ؟
خب ببینید من ادمی هستم که به شدت تحت تاثیر محیط و جو ادم های اطرافم هستم نمیگم شخصیت متزلزلی دارم چون این فرق داره اما مثلا اگه یه جایی باشم که ادم های دورورم اکثرا چادری باشن خب منم چادر میپوشم یا مثلا اگه جایی باشم که همه راحت باشن و یا حتی مشروب بخورن و سیگار بکشن منم وسوسه میشم که حداقل یه امتحانی بکنم
امیدوارم الان از من متنفر نشده باشید ولی خب این بخشی از وجودمه و نمیتونم کاریش کنم و باید بگم که تا خودم نخوام کاری رو انجام بدم خود خدا هم نمیتونه مجبورم کنه
من قبلا یه ادم مذهبی بودم چون دوستای هنرستانم و محیط اطراف خونمون ادم هایی مذهبی و معقولی بودن که یه زندگی روتین و معمولی داشتن و خب منم یه ادم معمولی بودم و شاید خیلی کم بدون چادر بیرون میرفتم
و اینم بگم که من نه با انتخاب خودم که بلکه به پیشنهاد دیگران چادرو انتخاب کرده بودم درواقع اصلا بود و نبودش برام فرقی نداشت و الان هم واسم مهم نیست چون رو قضیه پوششم به یه سری نتایج رسیدم 
ولی یه سری اعتقاداتی دارم که اونارو توپم نمیتونه تکون بده چون یا منطق بهش رسیدم و کلی واسشون فکر کردم
اما از وقتی که وارد دانشگاه شدم یا بهتر بگم از وقتی رابطهم با خانواده کم رنگ شده چادرو گذاشتم کنار و همون طور که گفتم دیگه نمازامو درست حسابی نمیخونم وقتی دانشگاهم یا وقتی با دوستام میرم بیرون و خوش میگذرونیم و باهاشون حس ازادی دارم کاملا حس میکنم که میتونم حتی ادمی باشم که هر کاری از دستش برمیاد و کاملا مخربه یه حس قدرت بهم دست میده خوب در این حالت هم میتونم تمرکز کنم حتی بیشتر از قبلا اما نمیتونم انتخاب کنم که اینوری باشم یا اون وری
به حدی این افکار ازارم میدن که حتی نمیتونم رو کارای درسیم تمرکز کافی رو داشته باشم
بذارید ساده بگم من یه لحظه مثبتم یه لحظه منفی یه ساعت به کارای مثبت فکر میکنم به پاک و طاهر بودن و یه زندگی بدون دغدغه داشتن ولی دو ساعت به مخرب بودن و کوبیدن دیگران, و حتی من توذهنم تا حالا به انواع واقسام روش ها خودمو کشتم معلوم نیست باخودم چند چندم از یه طرف وقتی لذت و ازای هایی که شخصیت منفیم داره رو میبینم دست و پام واسه مثبت بودن شل میشه (منظورم از منفی بودن این که مثلا با ارایش غلیظ و ..ویا مثلا دوست شدن با پسر ها یا همین کارایی که نوجون ها انجام میدن و فکر میکنن بزگ شدن نیست اصلا منظورم بی بندو باری نیست چون ادم های بی بندو بار کلا قضیه شون جداست من یه ذهن منفی یا یه ذهن مثبت رو منظورمه منظورم اینه که با این که میدونم جهنم وجود داره برام مهم نباشه و بازم به منفی بودنم ادامه بدم یه چیزی رو هم بگم جهنم یا بهشت اصلا واسم مهم نیست شاید یه خورده بترسم از چیزی که پیش رومه و نمیدونم چیه اما در کل واسهم مهم نیست یعنی هدفم از زندگی کردن اصلا بهشت و جهنم نیست چون به نظرم اینا هدف های خیلی سطحی و راحتی هستن )
نمیتونم بین این دوتا انتخاب کنم احتیاج دارم با یه نفر صحبت کنم در این مورد ولی به هیچ کس اعتماد ندارم
روابط عمومیمم انقد خوب نیست که بخوام یا یه غریبه بشینم اینجوری بحث کنم (کلا زیاد به ادم ها نزدیک نمیشم )
کم کم دارم دیونه میشم
ببخشید اگه طولانی شد ولی لازم بود که بنویسم :))

  • مریم y.