رُنسانس

رُنسانس

مریم در زبان عِبری به معنای ''دریای تلخی '' '' دریای غم '' '' سرکِشی'' آمده است

۴۳ مطلب با موضوع «خاطره های مریم» ثبت شده است

جای خالیش که رو روحم سنگینی میکنه تمام اتفاقات میشه شروعی برای گریه
یادش به خیر ژوژمان ترم پیش اومد دم چاپخونه دنبالم و رسوندم دانشگاه ، حالا این ترم سنگینی خاطره هاش گلومو فشارمیده ...
  • مریم y.

دیشب که منتظرش بودم تا بیاد دنبالم یه سگ سفید سیاه از جلوی دانشگاه دنبالم میومد و هرچی میگفتم برو رد کارت نمی‌رفت ، جلوی پارک که رسیدم بیسکوییتی که یکی از بچه ها بهم تعارف کرده بود رو نصف کردم تا نصفشو بدم به اون سگه که این همه راهو به امید غذا دنبالم اومده ، القصه نصفشو ( تیکه کرمدارشو برای اسمشو نبر نگه داشته بودم ) دادم بهش و خورد منم با خودم گفتم خیل خوب الان دیگه می‌ره پی کارش اما بازم دنبالم اومد و با اون چشماش انقد بهم نگاه کرد که دلم نیومد و اون یکی تیکه رو هم دادم بهش 

راستش حس خوبی بود که دنبالم میومد دوست داشتم سرشو ناز کنم مخصوصا که هی سرشو میاورد نزدیک پام و به چپ و راست تکونش میداد اما خب من کلا به سگ و گربه دست نمی‌زنم حتی به بچه های کوچیکم خیلی کم و از روی ناچاری .

تو اون مدت که روی صندلی نشسته بودم و سگه کنار پاک خوابیده بود اسمشو گذاشتم مگی ، دوست داشتم مگی پیشم بمونه و باهاش بیشتر صحبت کنم اما خب گرسنه بود و از منم ابی براش گرم نمیشد و رفت ، فکر کنم قهر کرد که نازش نکردم 

( به خودم گفتم بعداً براش بیسکویت میخرم الان این سگ گرسنه ست گناه داره 

یه بیسکویت طلبش )


  • مریم y.

نمیدونید من چقدر احساس ارامش و خوشبختی میکنم وقتی بوی ترکیب برنج و روغن و گوجه خام و پیاز های خورد شده رو حس میکنم چون برام تداعی کننده بچگیم و خونه مادربزگ پدریم هست که توی روستا زندگی میکنن

موقعایی که چهار پنج سالم بیشتر نبود و توی خونه باغ مادربزرگم فارغ از همه چیز بازی و شادی میکردم و شب از خستگی بیهوش میشدم

موقع هایی که میرفتم تو باغ و کلی سرسبزی و میوه های تابستونی دورم میدیدم و حسابی تو دنیای خودم بودم و وقتی عصر میشد و با پا های بیجون و خسته از دالون بین خونه و باغ رد میشدم و وقتی میرسیدم جلوی اشپزخونه بوی دستپخت یه زن دنیا دیده و سرد و گرم کشیده و با تجربه میخورد به دماغم و مست شده مینشستم تا سفره پهن بشه و غذا بخورم

خوشبختی مگه چیزی غیر از ایناست ؟ به خدا که همینا خوشبختین ، من ارزومه توی یه خونه باغ روستایی با یه عالمه کتاب زندگی کنم و یه گوشه ی حیاط مرغ و خروس نگه دارم

مگه ادم از زندگی چی میخواد ؟ چرا یعضی ها نمیتونن در ارامش زندگی کنن؟

اینا الان که خودم داشتم غذا درست میکردم یادم اومد

چقدر بچگی خوبی داشتم واقعا

بعضی موقعا وقتی گله گوسفند بابابزرگم از صحرا برمیگشت و موقع شیر دادن گوسفندا به بچه هاشون میشد منم میرفتم و با بره کوچولو ها بازی میکردم حتی یه بار زایمان یه گوسفند رو از نزدیک دیدم

خاطره برای گفتن زیاد دارم خاطره های شیرین و خنده دار :))


عمر آدم چه زود میگذره ....

مرکزیت خاطرات کودکی من این اهنگه

  • مریم y.

انقدر که کارامو عقب انداختم دیگه زورم میاد پاشم انجامشون بدم الان اتاقم فرقی با اشغالدونی نداره :ا روی میز از شیر مرغ ! تا جون آدمیزاد پیدا میشه برگه های خوشنویسیم با جزوه ی تاریخ گرافیک و اتود های طراحی پوستر و سایر دروس این ترم و بعضا ترم های قبل قاطی شده L
وای وای نگم از وضع خراب دسکتاپ و درایو هام که از دنیا سیر میشم فقط اینو بگم که هر کدوم از پوشه های رو دسکتاپ یه عالمه پوشه توشه که تو اون یه عالمه پوشه یه عالمه پوشه دیگه هست و این چرخه شیطانی تا چند دور دیگه ادامه داره L
اعصابم داغونه داغونه هی راک گوش میدم که تخلیه شم ولی فایده نداره دوبار خالم اینا اومده بودن خونمون که من حتی پامو از اتاقم بیرون نذاشتم و خودمو زدم به خواب چون واقعا حوصله خودشون و وراجی ها و غیبت هاشون رو نداشتم
اگر مامان بابام اوکی بدن از این اتاقم مهاجرت میکنم واقعا داره بهم فشار میاد به روحیاتم نمیسازه ولی تو فکر اینم که اگه اوکی ندن یه تغیراتی توش بدم
تو این همه اعصاب خوردی ژوژمان پوستر خوب برگذار شد یعنی استادمون راضی بود از نتیجه کارامون بهمون گفت اگر جور بشه اردیبهشت یه نمایشگاه گروهی میزنیم ولی من راضی نیستم از کارم مثل همیشه
به هرحال امیدوارم همه چیز درست بشه و کارا طبق برنامه پیش بره احساس میکنم واقعا لایق یه آرزوی خوبم پس برای خودم آرزو میکنم که خدا همیشه و همه جا پشت و پناهم باشه و هرچی خیر و خوشیه برام پیش بیاد J

  • مریم y.
دقیقا روز های حساس و امتحانی همه سرگرمی ها و فیلم ها به سمت من سرازیر میشن :ا
تایتانیک رو تازه دیدم خیلی خوب بود این جک لعنتی هم خیلی باحال بود :) اندکی شادم کرد :)
باید اتود پوستر هامو ببرم نشون بدم به استاد ولی حال ندارم این هفته هیچ کدوم از کلاسا رو نرفتم :ا آرزومه یه ده روز به من مرخصی بدن برم این فیلما رو تموم کنم خیالم راحت شه :ا
تلگرام و اینستا مسدوده و چه باور کنید و چه باور نکنید من ف.ش ندارم :ا 
واسه اون کُرسی دست سازم یه لامپ از نا کجا آباد پیدا کردم :ا گرچه الان زمستون داره به بهار میگه زکی :/
من :ا
و دوباره ژوژمان ها :/
اوضاع مملکتم که مصداق انچه که عیان است    چه حاجت به بیان است   شده 
+:مواظب خودتون باشید 
  • مریم y.

سلام 

از اونجایی که تو خونه ما ماشاالله همه ولوم صدا شون بالاست و من با صدا های بلند دیوانه میشم تصمیم گرفتم اتاق گرم و نرمم رو رها کنم و مهاجرت کنم به زیرزمین و خب اینجا لوله کشی گاز نداره و منم تصمیم گرفتم یه دونه از این لامپ قدیمی ها رو به چراغ مطالعه ام ببندم و اونو بذارم زیر میز تحریرم( از اینایی که ارتفاعشون کمه ) و یه پتو انداختم روش و برا خودم کرسی راه انداختم :))) ( از سریال وضعیت سفید یاد گرفتم )

تا اینجا اوضاع خیلی عالی و خوب پیش رفت اما بدبختانه چند روز پیش اون چراغ قدیمیه سوخت و جان به جان افرینش تسلیم کرد و من تا الان به بابام نگفتم که بره دوباره لامپ بخره برام اصلا نگفتم که سوخته و اینگونه هستش که الان من از زیر کوهی از پتو دارم پست میدارم با اینترنت تقریبا صفر کیلو :\

اره دیگه اینطوری شده اوضاع یعنی من الان حس میکنم خودم به تنهایی لورل و هاردی هستم :ا 

یعنی پامو از پتو می‌زارم بیرون یخ میزنم ولی بازم نمی‌خوام برگردم بالا واقعا از سرو صدا فراری ام  

بابام که معتقده که اخر من یه مرضی میگیرم و میمیرم به خاطر این کارام :ا

حس این پیرزن هایی رو دارم که تنهان و ساعت ها میشینن زل میزنن به یه نقطه 


  • مریم y.
این وقت نشناسی و سر به هوایی من اخر کار دستم میده از شش روز هفته که کلاس دارم سه روزشو دیر میکنم و مجبور میشم به مامان یا بابام بگم برسوننم 
یه بلای دیگه ام که سرم اومد این بود که سر کلاس چاپ های صنعتی دیر رسیدم و دیدم بچه ها سر کلاسن و برقا رو خاموش کردن و استاد داره رو اسلایدا درس میده منم کله مو از لای در کردم تو کلاس و گفتم استاد ببخشید میشه بیام تو ؟ ایشونم خیلی مجلسی گفت نه ایشالله هفته ی دیگه همو میبینیم :ا
خیلی در لفافه گفت گمشو :ا 
البته خودمم شاکی بودم از خودم ولی اون روی خبیثم به کمکم اومد و حداقل درس اون جلسه رو از دست ندادم :))) ( البته اگر استاد بفهمه خونم حلاله!)
ایندفه میخوام تلاش کنم که سر وقت به کلاسام برسم حداقل 
و من الله التوفیق :))
  • مریم y.

نشستم تو کتابخونه دانشگاه و دارم فکر میکنم خب حالا که کارام جلو تر از بقیهست و ابزار کارمم ندارم برم سر کلاس بشینم به در و دیوار بنگرم؟ 

بعد اون روی خوشی طلبم بالا میاد و میگه برو یه قهوه دم کن با بیسکوییت بشین پای لپ تاپت و رمانتو ادامه بده بعد اون روی مسئولیت پذیرم میگه نههههههههه جزوه ی چاپو مرور کن تمرینای فردا رو انجام بده تاریخ پوستر و هم نخوندی چاپ  گرافیکم نصفه ست و ...

یعنی یه جنگی درونم بین مریم مسئولیت پذیر و مریم خوشی طلب برپاست که بیاو ببین 

  • مریم y.

این عکس رو پاییز پارسال از درخت انار خونه مادربزرگم گرفتم 


اون موقع ها به بهانه درس عکاسی همیشه یه دوربین دستم بود و هر کادری که به نظرم خوب می اومد سهم رم دوربینم میشد 

میدونید ؟ محرم پارسال کلی عکس های توپ گرفتم اما امسال فقط یه دونه که هنوز تو رم دوربینه و حتی رقبت نمیکنم برم بیارم بریزم رو سیستم و ببینم خوبه یا بد .

جامعه همون جامعه ست مراسم همون مراسمه هر چند با یه تفاوت جزءی . اما این که تفکر و دید منه که نسبت به پارسال فرق کرده


+: این که دیگه زیاد اینجا نمینویسم به خاطر اینه که با مریم یک سال پیش زمین تا اسمون فرق کردم . و از این تفاوت راضیِ راضی ام :) 


  • مریم y.

من واقعا نمیفهمم تو دانشکده ما چه خبره ! همونطور که نمیفهمم توی قلبم و مغزم چه خبره :) !!!

الان ما ترم پنجمیم و چند نفرمون مجدداٌ کنکور دادیم . من که خوب هیچی نخوندم و قبول هم نشدم ولی چند نفری دارن میرن شهر خودشون یا دانشگاهی که نزدیک تر باشه به شهر خودشون ...

الان مشکل اینه که انقدر حس نارضایتی توی وجود ما زیاده که حاضر شدیم دوباره کنکور بدیم و مصاعب وارد شدن به یه فضای تازه رو به جون بخریم تا از وضعیت فعلیمون دور بشیم که تازه معلومم نیست که موفق بشیم خودمونو پیدا کنیم یا نه ...

غیر از اون جو کلاس عوض میشه و باز هم معلوم نیست به سمت خوب شدن بره یا از اینی که هست بدتر بشه 

مسئله سوم اینه که من با این که اصلا بروز نمیدم اما واقعا به تک تک افراد کلاس عادت کردم و اگر یکی از بچه ها کم بشه احساس خلاء میکنم هرچی نباشه دو ساله که داریم با هم درس میخونیم تو سختی ها و خوشی های زیادی کنار هم بودیم یه عالمه ماجرا داشتیم و غیره و ذالک ...

واقعا الان حس سردرگمی شدیدی دارم مثل این که حس کنی به جایگاه و جایی که درش هستی متعلق نیستی و هر لحظه منتظری از دست بدیش 

حتی فکر کردن به این که استادای خوبی این ترم باهامون کلاس دارنم از این حس بد کم نمیکنه :( احساس میکنم نباید بذارم این چیزا روم تاثیر بذاره و باعث اُفتم بشه 

خلاصه که من ناراحت و دل خونم از رفتنتون دوستان ولی هرجا هستین ...سرتون سلامت،دلتون خوش :)

  • موافقین ۳ مخالفین ۰
  • ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۵۳
  • مریم y.