یک عدد بانوی پارسی

وجیهه

یه بغل دستی اروم و کم حرف بود که همیشه خدا نمره هاش بیست بود بغلش نشسته بودم 

کلاس سوم بودیم و کم کم به سن تکلیف میرسیدیم دخترای دیگه کم کم رفتار های مامان هاشونو تقلید میکردن و سعی میکردن عشوه قاطی حرکاتشون کنن و جذاب باشن ولی اون مثل همیشه سرش به کار خودش گرم بود 

خیلی خوب یادمه نقاشی که میکشید اول همه چیزو با مداد سیاه دور گیری میکرد و بعدش داخلشو رنگ میزد همون موقع حس میکردم از همه ما بیشتر میفهمه 

اکثر اوقات تنها بود زنگ تفریح ها غیبش میزد موقعی که جفتمون شاگرد اول شده بودیم یه ست فانتزی قشنگ لوازم التحریر رومیزی بهمون کادو دادن مال اون صورتی بود و مال من ابی و خوب منم از رنگ صورتی بیشتر خوشم میومد به چند نفر پیشنهاد دادم تا با یه ست صورتی عوضش کنم اما هیچ کس قبول نکرد وقتی بهش گفتم لبخند زد راحت قبول کرد چقدر این رفتارا واسه یه بچه 9 ساله عجیبه 

چرا انقدر تو خودش بود ؟ کاش از اون مدرسه نمیرفتم و باهاش میموندم 

هرجا هست به قول فابر سرش سلامت 

دُکی

اهم اهم :))
صدای منو بعد از عصب کشی دندان و پر نمودنش میشنوید : 
مریم هستم یک دختر بی حیای چش سفید ^-^
برای اولین بار در عمرم ژلوفن خوردم :ا
دمای بدنمم پایینه :))
باشد که رستگار شوم ...
+: لامصب هزینه ها چقدر بالاس 

شرح مراسم :ا

نه خوشم اومد :)) یه کارایی ازم برمیاد :))

خب برم سراغ تشریح عکسا :

عکس اول داخل سالنه که کادومو گرفتم و نشستم 

اول اینو بگم که با مامان و داداشم رفتم بابام کار داشت :(

 وای اون لحظه ای که اسممو صدا کردن یه لرزی افتاد تو بدنم خدایی بود که جلوی ملت پخش زمین نشدم :ااصلا پاهام میلرزید رفتم تند تند سلام و احوال پرسی و تشکر کردم حتی نفهمیدم به کی چی گفتم و سریع جیم زدم اومدم پایین رو صندلی کنار مامانم ولو شدم 

جایزمم یه تبلت لنوو و یه گل رز و یه تقدیر نامه بود که تو عکس پایین مشاهده مینمایید 

فعلا هنوز تو جو مراسمم حرفم نمیاد :ا

و من الله التوفیق:ا


حس میکنی 22 بهمن رو ؟

+:بچه ها ریسه ها رو هم اندازه درست کنین 
+:پاپیون ها رو با دقت درست کنین کاغذش نازکه زود پاره میشه 
+:فاطمه اون پارچه کنفی ها رو با سوزن قفلی به هم وصل کن بعد بزن رو اسپیسا
+:تورو خدا یه جوری بنرو بزنین که وست مجلس نیوفته زمین ابرومون بره 
+:سحر به نطرت پرچم ها رو به میله اسپیسا وصل کنیم قشنگ نمیشه ؟
تو این دو روز که مسئول تزئینات پایگاه بودم ( نمیدونم رو چه حسابی منو مسئول کردن با این تیپم . بگذریم )یاد اون روزای اول دبستانم  افتادم 
روزا سرد و ابری بودن منم یه کاپشن داشتم که ازش بدم میومد و مجبوری میپوشیدمش با یه شال گردن که تقریبا دو برابر خودم بود و چکمه های چرمی ابی که بابا تازه واسم از کفش ملی خریده بود یادمه یه روز دیر کردم چون مدرسه دور نبود و پیاده میرفتم اما اون روز نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود فک کنم هوا خیلی سرد و برفی بود و باد میزد که دیر رسیدم وارد ساختمون مدرسه شدم و در آهنی شیشه ای سبز  رو به زور بستم بند کوله رو رو دوشم صاف کردم و برگشتم که برم سمت کلاس
برگشتن همان و غرق شدن تو تزئینات سبزو سفید و قرمز همان ...
یه چند دقیقه همینجور نگاه کردم و بعدم مجبوری رفتم سر کلاس, معلم چون از همسایه هامون بود و آشنا چیزی نگفت بهم 
اون روز هر زنگ تو حیاط از این سرود انقلابی ها میذاشتن و من با خودم فکر کردم مدرسه چه باحال تر شده 
یه چیزی تو مایه های کارتون کریسمس میکی موس اما ورژن ایرانیش 
هر دفه که سرود حماسی گوش میدادم موهام به بدنم سیخ میشدن 
22 بهمن همیشه برای من یه حس خوبه چون حس های خوبی برام به یادگار گذاشته 
اولا بهتون بگم من عاشق هوای برفی ام و کلا میمیرم واسه روز های خاکستری :))
شاید این حس الانم به خاطر اون شوک ورود به مدرسه و اون هوا بوده 
اما الان اون حسه داره کم رنگ میشه ... هرچی بیشتر تو کشورم فساد میبینم این حسم به انقلاب کم و کم تر میشه هر چی این بی مسئولیتی و این تزویر و دورویی ها این بی خیالی ها رو میبینم سرد تر میشم وقتی ناله های مردم مبنی بر اوضاع بد اقتصادی و فرهنگی رو میبینم خیلی خیلی سرد میشم 
من مال انقلاب نیستم بیشتر این گربه خوابیده واسم مهمه یعنی خاک کشورم 
منکر این نیستم که انقلاب به خاکم خدمت نکرده اما الان رفته تو بی راهه به قولی زده تو خاکی و داره ملیت منو به لجن میکشه 
پس چرا شخص اول مملکت یه کاری نمیکنه ؟ واسه من مهم نیست که با دمپایی این ور اون ور میره یا زندگیش چجوریه وقتی ادمای زیر دستش همینطور دارن زیر ابی میرن و ما شاهد هیچ اصلاحی نیستیم .... 
(اصلا مسائل مربوط به مذاکرات و ترامپ عوضی و بقیه این مسائل که یه پست جدا میخواد خودش و من موافق با مذاکرات نیستم ولی منکر اینم نیستم که حد اقل اینطور به نظر میاد که وجهه ایران یه ذره بهتر شده تو دنیا )
خلاصه که هم خاطراتمو به لجن کشیدن این مسئول ها و هم دارن یه کاری میکنن که ضد نظام بشم 

چالش نامه ای به من ده سال آینده

سلام عزیزم الان که این نامه رو برامون مینویسم 19 سالمونه و دانشجوی ترم 4 گرافیک هستیم و عاشق گرافیکیم فعلا D:

میدونی ؟ما یه دوره بد تو زندگیمون داشتیم که خدارو شکر کم کم داره تموم میشه اما دوره های بد و خوب دیگه ای هم در راهه این دوره ها حتی بعد از الان تو ادامه داره بیا اجازه ندیم دنیامونو خراب کنن این دوره ها  

من ِ عزیزاحتمالا اونجوری که من برنامه ریزی کردم تو یه دختر مستقلی که داری تو یه کشور دیگه ادامه تحصیل میدی هدف کلی زندگیمون رو مشخص کردم اما هدف های ریز و کوچیکی هست که اگه بیشتر بتونی بهشون برسی به این هدف بزرگ کمک میکنه 

کل دارایی الانمون یه دوربین و یه لپ تاپه و احتمالا تو هم در اینده چیزی بیشتر از رفع حاجت نخواهی داشت ولی از من به تو نصیحت واسه سال هایی که پبر میشی و نمیتونی کار کنی پس انداز کن !

حرف خاص دیگه ای باهات ندارم جز ارزوی موفقیت و خوشبختی 

+: اهان راستی میخوام یادت بندازم که من الان دارم جدا از گرافیک یه سری درس دیگه هم میخونم اونا به کجا رسید ؟

+: قاصدک ها یادته ؟ :))






با تشکر از صخره عزیز :))

خاطره ها رو گوش میکنم

کلی حرف واسه گفتن دارم انقدر که تلنبار شدن ... خیلی سنگین شدن ... 

بی خیال :)) روزای خوب تو راهه :))

جدا از این که این اهنگ از خواننده مورد علاقهمه متن و ریتمشم دوست دارم 

بفرمایید اهنگ :


راستی اگه واستون مقدوره البومش رو بخرین که ازش حمایت بشه لطفا :))

+: چی از این بهتره که فک کنی فردا امتحان داری اما بری تقویمو نگاه کنی و ببینی امتحانت واسه پس فرداس ؟ :))

سرده , کاپشنم کو ؟

لامصب هوا انقد سرد بود که اخر بابام گفت بسه برگردیم فردا دوباره میایم 

فک کنید من با اون کاپشن که بخاری محسوب میشه نزدیک بود گریه کنم از شدت سرما عضلات صورتم که هیچی اصلا نمیتونستم تکون بدمشون مثلا اگه میخواستم با کسی حرف بزنم فقط یه سری اصوات از گلوم خارج میشد در واقع همون قضیه صدا هست تصویر نیست :ا

از دستای بیچاره ام اصلا حرف نزنم بهتره 

القصه میخواستم واسه پروژه عکاسیم چند تا عکس درست حسابی بگیرم 

سه چهار تا از عکسام خوب شده ولی بدلیل کمبود وقت و امکانات !!! و برودت شدید هوا ادامه پروژه رو منتقل کردم به فردا 

اگه پدر جان زیر حرفشون نزنن البته :ا

اینم بنده در افق برفی :ا

میگ میگ بای :))

من رفتم عاقا فردا ساعت 5 صبح راه میوفتیم 

خوبی بدی دیدین حلال کنین 

اگه ده روز دیگه بر نگشتم حکما مردم :ا

+: ا سرما خوردم 

احساسی

عاشق پاییزم و هوای خنکش 

عاشق بارونمو صدای شر شرش 

+: هنوزم یادگارات , یادگارات تورو یاد من میاره 

+: احساساتی میشم تو رو میبینمت 

یحتمل خوشبختیم همون جا جامونده .

سوم دبیرستان که بودم ..... ( چه زود شد بودم ...) بگذریم داشتم میگفتم سوم دبیرستان که بودم خوشبخت بودم البته اون موقع فکر میکردم بدبختم اما خوب وضع به مراتب خبلی بهتر از الان بود حداقلش این بود که نمیدونستم یه بیمار روانی ام که مالیخوریای خفیف داره که روز به روز پیشرفت میکنه و خوب موهای سفیدمم یکی دوتا بیشتر نبود البته اگه مویی باقی مونده باشه!

و پوست صورتمم هر هفته به خاطر حرص خوردن های متوالی جوش نمیزد اون موقع یه مریم بود یه خانم سیری با یه کتاب جغرافی و برگه امتحانش که داشت چک میکرد ببینه باز خانم معلم کجا ها بهش نمره کم داده اون موقع یه دختر بود با یه روپوش سرمه ای و پالت رنگ و انگشتای رنگی که اثر شستن گواش ها با دست بود و مریمی که سعی میکرد با دقت گوش بده به حرفای معلم و وسط حرفاش نکته ها رو به هم ربط بده 

یه مریم که موقع خوندن اسم شاگرد اولا شکه میشه که اسمش رو میخونن و با گیجی و شادی از پله ها بالا میره تا برسه به سکو و سفر مشهدی که جایزش بود و هیچوقت نرفت و یه مریم که پشت در کارگاه کامپیوتر همیشه کتابش دستش بود و مرور میکرد 

یا خاطره اون روزی که خانم حقوقی گفت مریم تو لازم نیست امتحان بدی بیا این ور سوالا رو تو تصحیح کن

یا وقتایی که امتحان داشتیم و بچه ها دورم جمع میشدن و میگفتن مریم با خانوم صحبت کن امتحان نگیره تو بگی قبول میکنه و من میموندم چی بگم 

 اون موقع غمم فقط گناهم بود اما لان علاوه بر گناهم غمای دیگه هم دارم 

یادمه سال اخر یه کتاب به امانت گرفتم که بخونم واسه کنکور و تست بزنم الان دوساله که دستمه مدام امروز و فردا میکنم که پسش بدم فک کنم خوشبختیم و همون جا پشت شیشه های قفسه های کتابخونه جا گذاشتم 

باید بهش یه سری بزنم شاید باهام اشتی کرد

۱ ۲ ۳
Designed By Erfan Powered by Bayan