رنسانس

رنسانس

مریم در زبان عِبری به معنای ''دریای تلخی '' '' دریای غم '' '' سرکِشی'' آمده است

۴۰ مطلب با موضوع «خاطره های مریم» ثبت شده است

انقدر که کارامو عقب انداختم دیگه زورم میاد پاشم انجامشون بدم الان اتاقم فرقی با اشغالدونی نداره :ا روی میز از شیر مرغ ! تا جون آدمیزاد پیدا میشه برگه های خوشنویسیم با جزوه ی تاریخ گرافیک و اتود های طراحی پوستر و سایر دروس این ترم و بعضا ترم های قبل قاطی شده L
وای وای نگم از وضع خراب دسکتاپ و درایو هام که از دنیا سیر میشم فقط اینو بگم که هر کدوم از پوشه های رو دسکتاپ یه عالمه پوشه توشه که تو اون یه عالمه پوشه یه عالمه پوشه دیگه هست و این چرخه شیطانی تا چند دور دیگه ادامه داره L
اعصابم داغونه داغونه هی راک گوش میدم که تخلیه شم ولی فایده نداره دوبار خالم اینا اومده بودن خونمون که من حتی پامو از اتاقم بیرون نذاشتم و خودمو زدم به خواب چون واقعا حوصله خودشون و وراجی ها و غیبت هاشون رو نداشتم
اگر مامان بابام اوکی بدن از این اتاقم مهاجرت میکنم واقعا داره بهم فشار میاد به روحیاتم نمیسازه ولی تو فکر اینم که اگه اوکی ندن یه تغیراتی توش بدم
تو این همه اعصاب خوردی ژوژمان پوستر خوب برگذار شد یعنی استادمون راضی بود از نتیجه کارامون بهمون گفت اگر جور بشه اردیبهشت یه نمایشگاه گروهی میزنیم ولی من راضی نیستم از کارم مثل همیشه
به هرحال امیدوارم همه چیز درست بشه و کارا طبق برنامه پیش بره احساس میکنم واقعا لایق یه آرزوی خوبم پس برای خودم آرزو میکنم که خدا همیشه و همه جا پشت و پناهم باشه و هرچی خیر و خوشیه برام پیش بیاد J

  • مریم y.
دقیقا روز های حساس و امتحانی همه سرگرمی ها و فیلم ها به سمت من سرازیر میشن :ا
تایتانیک رو تازه دیدم خیلی خوب بود این جک لعنتی هم خیلی باحال بود :) اندکی شادم کرد :)
باید اتود پوستر هامو ببرم نشون بدم به استاد ولی حال ندارم این هفته هیچ کدوم از کلاسا رو نرفتم :ا آرزومه یه ده روز به من مرخصی بدن برم این فیلما رو تموم کنم خیالم راحت شه :ا
تلگرام و اینستا مسدوده و چه باور کنید و چه باور نکنید من ف.ش ندارم :ا 
واسه اون کُرسی دست سازم یه لامپ از نا کجا آباد پیدا کردم :ا گرچه الان زمستون داره به بهار میگه زکی :/
من :ا
و دوباره ژوژمان ها :/
اوضاع مملکتم که مصداق انچه که عیان است    چه حاجت به بیان است   شده 
+:مواظب خودتون باشید 
  • مریم y.

سلام 

از اونجایی که تو خونه ما ماشاالله همه ولوم صدا شون بالاست و من با صدا های بلند دیوانه میشم تصمیم گرفتم اتاق گرم و نرمم رو رها کنم و مهاجرت کنم به زیرزمین و خب اینجا لوله کشی گاز نداره و منم تصمیم گرفتم یه دونه از این لامپ قدیمی ها رو به چراغ مطالعه ام ببندم و اونو بذارم زیر میز تحریرم( از اینایی که ارتفاعشون کمه ) و یه پتو انداختم روش و برا خودم کرسی راه انداختم :))) ( از سریال وضعیت سفید یاد گرفتم )

تا اینجا اوضاع خیلی عالی و خوب پیش رفت اما بدبختانه چند روز پیش اون چراغ قدیمیه سوخت و جان به جان افرینش تسلیم کرد و من تا الان به بابام نگفتم که بره دوباره لامپ بخره برام اصلا نگفتم که سوخته و اینگونه هستش که الان من از زیر کوهی از پتو دارم پست میدارم با اینترنت تقریبا صفر کیلو :\

اره دیگه اینطوری شده اوضاع یعنی من الان حس میکنم خودم به تنهایی لورل و هاردی هستم :ا 

یعنی پامو از پتو می‌زارم بیرون یخ میزنم ولی بازم نمی‌خوام برگردم بالا واقعا از سرو صدا فراری ام  

بابام که معتقده که اخر من یه مرضی میگیرم و میمیرم به خاطر این کارام :ا

حس این پیرزن هایی رو دارم که تنهان و ساعت ها میشینن زل میزنن به یه نقطه 


  • مریم y.
این وقت نشناسی و سر به هوایی من اخر کار دستم میده از شش روز هفته که کلاس دارم سه روزشو دیر میکنم و مجبور میشم به مامان یا بابام بگم برسوننم 
یه بلای دیگه ام که سرم اومد این بود که سر کلاس چاپ های صنعتی دیر رسیدم و دیدم بچه ها سر کلاسن و برقا رو خاموش کردن و استاد داره رو اسلایدا درس میده منم کله مو از لای در کردم تو کلاس و گفتم استاد ببخشید میشه بیام تو ؟ ایشونم خیلی مجلسی گفت نه ایشالله هفته ی دیگه همو میبینیم :ا
خیلی در لفافه گفت گمشو :ا 
البته خودمم شاکی بودم از خودم ولی اون روی خبیثم به کمکم اومد و حداقل درس اون جلسه رو از دست ندادم :))) ( البته اگر استاد بفهمه خونم حلاله!)
ایندفه میخوام تلاش کنم که سر وقت به کلاسام برسم حداقل 
و من الله التوفیق :))
  • مریم y.

نشستم تو کتابخونه دانشگاه و دارم فکر میکنم خب حالا که کارام جلو تر از بقیهست و ابزار کارمم ندارم برم سر کلاس بشینم به در و دیوار بنگرم؟ 

بعد اون روی خوشی طلبم بالا میاد و میگه برو یه قهوه دم کن با بیسکوییت بشین پای لپ تاپت و رمانتو ادامه بده بعد اون روی مسئولیت پذیرم میگه نههههههههه جزوه ی چاپو مرور کن تمرینای فردا رو انجام بده تاریخ پوستر و هم نخوندی چاپ  گرافیکم نصفه ست و ...

یعنی یه جنگی درونم بین مریم مسئولیت پذیر و مریم خوشی طلب برپاست که بیاو ببین 

  • مریم y.

این عکس رو پاییز پارسال از درخت انار خونه مادربزرگم گرفتم 


اون موقع ها به بهانه درس عکاسی همیشه یه دوربین دستم بود و هر کادری که به نظرم خوب می اومد سهم رم دوربینم میشد 

میدونید ؟ محرم پارسال کلی عکس های توپ گرفتم اما امسال فقط یه دونه که هنوز تو رم دوربینه و حتی رقبت نمیکنم برم بیارم بریزم رو سیستم و ببینم خوبه یا بد .

جامعه همون جامعه ست مراسم همون مراسمه هر چند با یه تفاوت جزءی . اما این که تفکر و دید منه که نسبت به پارسال فرق کرده


+: این که دیگه زیاد اینجا نمینویسم به خاطر اینه که با مریم یک سال پیش زمین تا اسمون فرق کردم . و از این تفاوت راضیِ راضی ام :) 


  • مریم y.

من واقعا نمیفهمم تو دانشکده ما چه خبره ! همونطور که نمیفهمم توی قلبم و مغزم چه خبره :) !!!

الان ما ترم پنجمیم و چند نفرمون مجدداٌ کنکور دادیم . من که خوب هیچی نخوندم و قبول هم نشدم ولی چند نفری دارن میرن شهر خودشون یا دانشگاهی که نزدیک تر باشه به شهر خودشون ...

الان مشکل اینه که انقدر حس نارضایتی توی وجود ما زیاده که حاضر شدیم دوباره کنکور بدیم و مصاعب وارد شدن به یه فضای تازه رو به جون بخریم تا از وضعیت فعلیمون دور بشیم که تازه معلومم نیست که موفق بشیم خودمونو پیدا کنیم یا نه ...

غیر از اون جو کلاس عوض میشه و باز هم معلوم نیست به سمت خوب شدن بره یا از اینی که هست بدتر بشه 

مسئله سوم اینه که من با این که اصلا بروز نمیدم اما واقعا به تک تک افراد کلاس عادت کردم و اگر یکی از بچه ها کم بشه احساس خلاء میکنم هرچی نباشه دو ساله که داریم با هم درس میخونیم تو سختی ها و خوشی های زیادی کنار هم بودیم یه عالمه ماجرا داشتیم و غیره و ذالک ...

واقعا الان حس سردرگمی شدیدی دارم مثل این که حس کنی به جایگاه و جایی که درش هستی متعلق نیستی و هر لحظه منتظری از دست بدیش 

حتی فکر کردن به این که استادای خوبی این ترم باهامون کلاس دارنم از این حس بد کم نمیکنه :( احساس میکنم نباید بذارم این چیزا روم تاثیر بذاره و باعث اُفتم بشه 

خلاصه که من ناراحت و دل خونم از رفتنتون دوستان ولی هرجا هستین ...سرتون سلامت،دلتون خوش :)

  • موافقین ۳ مخالفین ۰
  • ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۵۳
  • مریم y.
تو تابستون 96 سهم ما از پدرمون هر دو هفته یکبار یک شبه که همون هم هیچ چیزی ازش نمیفهمیم چون موقعی که میاد ونه فوق العاده خسته ست و میخواد استراحت کنه من خیلی برام فرقی نداره اما خواهر و برادرم به خصوص محمد معلومه که حسابی کلافه ان مامانمم که دیگه جای خود داره به قول خودش همه مسئولیت ها رو دوش اونه و کاملا بیخودی حرص و جوش میزنه و با یه اشاره کوچیک یه دعوای حسابی راه میندازه و اعصاب همه رو خورد میکنه و موقعی که بابا رو میبینه یه بند شکایت و اعتراض میکنه 
هیچوقت اینهمه بچگی رو تو وجود یک زن که خودش مادر سه تا بچه ست درک نمیکنم این روزا بیشتر سعی میکنم مقابلش سکوت کنم و مراعاتشو بکنم راستش خودم منو یاد بابام میندازه تا جایی که یادم میاد بابام تا مرز دیوانگی مقابل بی اعصاب باری ها و بی حوصلگی های مامانم سکوت میکرد منم تازه فهمیدم لم مامانم اینه نباید باهاش کل بندازی یا پا به پاش جواب بدی چون موقعی که کم میاره شروع میکنه به بی اعصاب بازی و با زور سعی میکنه حرفشو به کرسی بنشونه هییییییچ انتقادی رو هم نمیپذیره اگه خیال میکنید با معنی دیکتاتور اشنا هستید کافیه یک هفته باهاش زندگی کنید تا تازه معنیش رو درک کنید :D
اوایل از کاراش خندم میگرفت ولی فکرشو که میکنم تنم میلرزه که نکنه تو ام این اخلاقا رو به ارث بردی ؟ 
حرف زدن ازش راحته اما واسه زندگی کردن واقعا عذاب آوره انگار مثلا میخوایی با یه خرس گریزلی تو یه اتاق زندگی کنی ( در مثل مناقشه نیست :D)
خلاصه که خیلی برام مهمه که صبر و حوصله ام زیاد بشه کلا دوست دارم ادم ارومی باشم بیرون از خونه همه معتقدن که ارومم اما داخل خونه مامانم از دستم شاکیه :D
+: قراره دکوراسیون اتاقمو تغییر بدم و بهترش کنم :))
+:اینجا بارون اومده و هوا فوق العادس یه نسیم خنک از پنجره ها میاد تو خونه که ادمو روانی میکنه :)) افتابم امروز خیلی کم بود و میتونم بگم از اون روزایی بود که باب میلم بود :)
  • مریم y.

این دفعه میشه سومین باری که دارم کنکور سراسری شرکت میکنم 

دفعه اول که رفتم و قبول شدم و وارد دانشگاه شدم 

دفعه دوم پارسال بود که شرکت کردم و رتبه ام خوب شدش اما کنکور عملی رو شرکت نکردم و نتونستم به سر انجام برسونمش 

الانم که فردا کنکور دارم دوباره و راستیتش هیچی نخوندم نمیدونم چرا ولی اصلا واسم مهم نیست حتی اینم واسم مهم نیست که دانشگاهو ادامه بدم یا ندم اما گرافیکو خیلی دوست دارم 

انگار یه فرشته خوب نشسته رو شونه راستم و یه شیطونم رو شونه چپم و هی عقایدشونو بهم تحمیل میکنن منم این وسط گرگیجه گرفتم و دیگه به یه ورمم نیست که اینده چی میشه 

یه وقتایی یواشکی با خودم میگم مریم بیا همه چی رو ول کن دوباره برگرد به نقطه طلاییت و دوباره همه چی رو از نو بساز ولی بعد با خودم میگم نه پس این همه زحمتی که خودم و خانوادم کشیدم چی میشه ؟

راضی نبودم این سه سال اخیر ابدا و اصلا از خودم راضی نبودم میخوام خودمو بندازم دور میخوام به خودم بگم برو گم شو ولی نمیدونم چطوری باید خودمو از خودم جدا کنم 

الان چشمام گرم شده و نفسم سنگین و یه حس بدی دارم از خودم بدم میاد دیگه ...

  • مریم y.

انقدر که عکاسی این ترم رو برای خودم غول کرده بودم، الان که تقریبا رو به اتمامه انگار یه بار سنگینی از رو قفسه سینهم برداشته میشه 
میشد خیلی بهتر کار کنم اگر راحت تر میگرفتمش ، اصلا چرا سخت گرفتمش ؟ همیشه کارایی که راحت در نطر گرفتمشون رو خیلی خوب و بدون استرس انجام دادم و نتیجه هم عالی شده البته عکس هام خیلی خوب شده و راضی ام ازشون اما کلیت حرفم اینه که چرا غولش کردم ؟ 
درس همیشه هست ، همیشه میشه یادگرفت :)
اما این که استادت تلاش هاتو ببینه و بفهمه که کلاسش واست مهمه فقط یه بار اتفاق میفته 
(خیلی وقت پیشا یاد گرفتم نمره هییییچ ارزشی نداره :))
من شاگرد خودشیرینی نیستم و حالم بد میشه وقتی یه چایی شیرین رو سرکلاس میبینم اما این که روم یه حساب دیگه ای باز کنن واسم مهمه 
خب تو این ترم سر بعضی از کلاسا این اتفاق افتاد 
لبخند دکتر مصباح موقع خداحافطی اخر تا ابد تو ذهنم موندگار شد( اون نگاه پر حس به همراه یک کلمه خدانگهدار :) همونطور که سرزنش های استاد رحمتی تا ابد اون تو میمونه و من هر بار شرمندش میشم حتی شوخی های استاد شادرخ و کلاس خط استاد طاهریان با اون بحث های خارج از کلاسش از انتخابات بگیر تا روابط مذکر و مونث :ا روم به دیوار 
در کل واسم مهمه که بعضی ادم ها ازم راضی باشن و استاد هام جزو اون ادم هان و ناراحتم از این که خوب نتونستم جواب محبت هاشونو بدم 
همین !


+: شعر محمد کاظم کاظمی، شاعر معاصر افغانستان، مناسب این روزهای غمبار کابل. این شعر را چند سال پیش، خطاب به مردم ایران سرود، بخونیدش، یک درد دل برادرانه است با زبان شعر!


غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده‌ بودم‌، پیاده خواهم رفت‌
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفره‌ای که تهی ‌بود، بسته خواهدشد
و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!
همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهد رفت‌
و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهد رفت‌

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،
منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌
منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه‌، تصویری از شکست من است‌
به سنگ‌ سنگ بناها، نشان دست من است‌
اگر به لطف و اگر قهر، می ‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می ‌شناسندم‌
من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن ‌ملجم شد


  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۱۱
  • مریم y.