یک عدد بانوی پارسی

اونایی که با من اشنایی دارن کاملا میفهمن این پستو

دلم یه سرما خوردگی پر و پیمون و پدر مادر دار و درست حسابی میخواد 

از اونایی که میزنه سیستم تعادلمو به هم میریزه و نمیتونم حتی بشینم 

از اونایی که یه هفته میخم میکنه به تخت 

از اون سردرد ها و گلو درد های وحشتناک

+:دله دیگه منطق سرش نمیشه که نمیفهمه من درس دارم

+: یه ذره دلخورم یه ذره هم امیدوار 

+:اینجا هوا ابریه :))نم نم بارون میاد :))

کاملا راضیم اصن :/

اولین باره با لپ تاپم میام بیان

حالم از کیفیت افتضاح مانیتورش به هم میخوره ینی اون مانیتور رو میری که هشت سال پیش خریدیم کیفیتش بهتر از اینه؟

نمیخوام عنوان بذارم عاقا .زوره ؟

یکی از تصمیماتی که در سر دارم اینه که برم به یه روانشناس بگم اقا من دیگه بریدم این وضع روح روان و فکر خراب من دست خودتو میبوسه یا یه کاری کن که از دستشون راحت شم یا تو یه تیمارستان بستریم کن قول میدم شلوغ نکنم فقط یه گوشه روتختم میشینمو با ارامش از پنجره زل میزنم به بیرون ...

مثل وقتی که یهویی حس و حال خوبت میپره

تقصیر خانوادمه که نمیذارن یه چند دقیقه خوشحال باشم و مغزم یه نفسی بکشه 
+: تا میایی به کارات برسی و یه چرخی تو خونه بزنی و با صدای بلند اهنگ گوش کنی از راه میرسن و گند میزنن تو حس و حال ادم 
+: نگین بی عاطفه ای و این چه حرفاییه که میزنی من تو ایجاد شدن این حس بد تو خودم نسبت بهشون هیچ نقشی نداشتم تازه کلی تلاش کردم روابط حسنه باشه ولی خب خودشون نخواستن الانم مجبوری پیششون زندگی میکنم در واقع چاره ای ندارم
+: کاش یه خونه جدا داشتم :(
+: خجالت میکشم از این پستایی که میذارم

منم یه ادم با یه اعصاب داغون

از همین تریبون اعلام براعت و تنفر میکنم نصبت به هرچی اجناس چینی و عربی هست و این که تا مرز استفراغ میرم وقتی میبینم رو چیزی که میخرم نوشته made in china
شما رو به هرچیزی که میپرستید جنس چینی نخرید چون فقط اعصاب خورد کنیه 
من یه لپتاپ لنوو خریدم نزدیک سه تومنم پولشو دادم اول این که اصلا از ظاهرش راضی نیستم (البته به نصبت پولی که دادم) یعنی لولای صفحهش انقد ضعیفه که میترسم بازش کنم کیفیت صفهش که اصلا افتضاحه حرفشم نزنین که اعصابم خورد میشه بد تر از همه صفحه کلیدشه که همه حروفش جا به جا شده معلوم نیست کدوم حرف کجاس بعدم اصلا پ نداره یعنی من که دوروزه میگردم پیدا نمیکنم موس بیسیمم گرفتم که اصلا وصل نمیشه معلوم نیست چه مرگشه  حالا از نظر پردازش و کارای سنگین فعلا نمیتونم نظر بدم
کاش یه چیز دیگه گرفته بودم 
خلاصه میگم : اگه واسه خودتون و اعصابتون ارزش قائلین دور چین و جنس چینی رو یه خط قرمز بکشین عربستانم که اصلا وللش 

خلاصی :)

نشسته بودم کنار پنجره شیشه رو هم تا اخر داده بودم پایین و دستمو گذاشته بودم لب پنجره و سرمم روش گذاشتمو داشتم در کمال ارامش دونفر کنار دستیم حرص میخوردم 

یه لحظه برگشتم نگاش کردم که یه بوس هوایی واسم فرستاد و چشمک زد (هه به خیال خودش خدای جذابیته )

حرصم دو برابر شد به این فکر کردم که ببین اگه این دستگیره رو بکشی حتی با جریان هوایی که ایجاد میشه میوفتی پایین و زیر این ترلی پشت سری له میشی فوق فوقش تا بمیری و تموم شه دودقیقه بیشتر طول نمیکشه 

میل عجیبی داشتم که دستگیره رو بکشم اصلا انگار اون اهن ربا بود و دست من اهن 

ولی نشد نتونستم علی رغم تمام سعیی که کردم و فشار روانی ای که روم بود و اعصاب خوردم همچین جربزه ای رو نداشتم که تمومش کنم

خدا چرا تموم نمیکنی این مسخره بازی رو ؟ 

ینی مسخره تر از این دنیا وجود داره؟ همه چیز اول خیلی مرموز و اسرار امیزه اما ته تهش به یه دلیل مسخره و کوچیک ختم میشه 

من همونیم که اعتقاداتمو به بهشتم نمیفروختم یادته صبح بهت گفتم سلام خدا جون هه خیلی سادم نه ؟

چرا هیچ نقطه خاکستری ای تو زندگی سیاهم وجود نداره ؟

من از این پرده ها خستهم دیگه نمیکشم 

+: گور بابای دانشگاه مگه همه چیز به تحصیلات اکادمیکه اگه ادم پایه داشتم یا حداقل یکی که منو یه ذره بفهمه و دستمو بگیره بدون معطلی انصراف میدادام و برای کنکور دوباره میخوندم چرا تموم میشه این روزای سگی؟

+: الان میخوایی تا چند هفته منو عذاب بدی ؟ من اگه میخواستم با عجز صدات بزنم تا حالا زده بودم دیگه ولم کن بلاهات هنو تموم نشده ؟میشه تو که اینده رو میدونی بگی کی تموم میشه ؟ اهان منو در حدی نمیبینی که باهام حرف بزنی اصلا میشوی صدامو ؟ اصلا هستی این روزا ؟

تموم نشدن این زندگی لعنتی .

کلا از درو دیوار میباره واسم 

دلخوشی این روزامم که شده کتابخونه و دنیای رویایی 

بعد میگن تو واقعیت و حال زندگی کنین 

خب وقتی داری داغون میشی مجبوری فانتزی بزنی دیگه مجبوری بری تو هپروت 

بعد میگن جوونای مردم چرا معتاد میشن ؟ 

هر کی این جمله رو بگه از نظر من چند تا تخته کم داره البته با کمال احترام .

مشغله !

این روزا خیلی کم وقت میکنم بیام اینجا اما هر بار که به یه مسئله ای بر میخورم با خودم میگم چه خوب میشه که تو وبم ثبتش کنم اما وقتی میام تو خونه پشت سیستم همه موضوعاتم یادم میره :دی

+: همیشه با خودم میگفتم چه مسخره هست که بعضی افراد با همکاراشون مشکل دارن الان خودمم جزو اون ادمام :ا مثلا اون روز بعد از این که بهش گفتم خوشم نمیاد بهم بگی خنگ ( انگار تیکه کلامشه ) گفت باشه حالا من خنگم اصلا خوبه ؟ تو دلم شدیدا تاییدش کردم و گفتم صد البته عزیزم ولی خب از اونجایی که شعورم :ا اجازه نداده نمیده و نخواهد داد از بلند گفتن افکارم جلو گیری کردم هر چند از این جواب تو دلی :)) کلی خر کیف شده بودم 

+: وقتی بهم گفت سیو چند سالشه و یه بچه داره اصلا باور نکردم به نظرم واسه مادر بودن یه مقدار زیادی سبکه چون مادرا حرمت دارن و باید یه سری مسائلو رعایت کنن . به هرحال مادرا به نظر من متین تر هستن 

+: ینی من و همکارم هیچگونه نقطه مشترکی نداریم دریغ از یه ملکول چیز مشترکی که بینمون باشه ولی نمیدونم چرا سر صحبتو هی با من باز میکنه و از زندگی قبل و بع ازدواجش و از نازدونه ( بچهش :ا ) واسه من میگه ما رو وارد مسائل خاک برسری نکنه صلوات :))

+: دیگه این که از این به بعد قصد دارم مطالبی که به ذهنم میرسه بنویسم که یادم نره 

+: و این که کتاب خاطرات زمستانو هم بخونید اسم نویسندش نوک زبونمه ها ولی دقیق یادم نیست به همین دلیل شما رو به حضرت گوگل ارجاع میدم :)

+: پل استر بود فک کنم 

---------

پس از کش و قوسهای فریییییووووواااان ! (freevaan!)

سلام 

ژوژمان ها و امتحانا با کلی دردسر و بدو بدو و کلافگی و خستگی و کارای دقیقه نودی بلاخره تموم شد 

الان ازادم ولی در کل احساس خاصی ندارم :ا

فقط میخوام برم تو یه ویلا تو شمال که لب دریا باشه هوا هم 24 ساعته ابری باشه زمان بایسته و من یه یه ماهی با خودم خلوت کنم 

حاظرم 10 سال از عمرمو بدم ولی یه سه چهار ماهی اینجوری زندگی کنم 

هههووووفففف خیلی خستهام خوابم میاد امشبم که شب احیاست فک نکنم بتونم بیدار بمونم :(

+: مشکل از اونجایی شروع میشه که علاوه بر افکارت که سیاه شدن قلبت هم سیاه بشه و تو یه دفه ای تو همچین شب هایی بفهمی چقد سنگ دل وسیاه شدی 

میشه یه گیوتین به من قرض بدین لطفا؟

بعد از سه شب , شب زنده داری به خاطر ژوژمان و بیدار بودن به سان جغد  و طراحی کردن ( الکی مثلا من طراحی کردم :ا)فهمیدم که الان قراره مستاجرمون بیان خونه ما مهمونی افطار :ا 

:////

:ااااا

:\\\\

سرمو به دیوار روبه رو بکوبم یا سمت چپ یا سمت راست ؟ 

دیدین وقتی خیلی فعالیت میکنین و خسته این کف پاتون خیلی کوفته و خسته میشه ؟ من الان کف پام اونجوریه میخوام بخوابم فقط :/ بعد الان باید برم لباس رسمی بپوشم این یعنی این که ای بدن خسته لال شو صدات در نیاد :\

چشمامم قرمزه *-*

نمیشه من با شلوار راحتی برم بشینم پیششون ؟

بدبختی اینجاست که جایی رم ندارم که جیم شم 

چرا بی خیال من نمیشن اینا ؟؟؟؟ :/

راستی دیشب یه مهمونی پیچوندم :)) انقد کیف داد =)) نیمرو با سالاد شیرازی خوردم :)

کی میاد بریم خودمونو دار بزنیم؟

هر کی میاد طنابم بیاره لطفا من طناب ندارم :ا

۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan