یک عدد بانوی پارسی

بلا

بلانکلیفم مثل اون توپ فوتبالی که 90 دقیقه بین بازیکنا میچرخه

قاعدتا الان نباید بلاتکلیف باشم اما هستم 

اضافی

این دفعه میشه سومین باری که دارم کنکور سراسری شرکت میکنم 

دفعه اول که رفتم و قبول شدم و وارد دانشگاه شدم 

دفعه دوم پارسال بود که شرکت کردم و رتبه ام خوب شدش اما کنکور عملی رو شرکت نکردم و نتونستم به سر انجام برسونمش 

الانم که فردا کنکور دارم دوباره و راستیتش هیچی نخوندم نمیدونم چرا ولی اصلا واسم مهم نیست حتی اینم واسم مهم نیست که دانشگاهو ادامه بدم یا ندم اما گرافیکو خیلی دوست دارم 

انگار یه فرشته خوب نشسته رو شونه راستم و یه شیطونم رو شونه چپم و هی عقایدشونو بهم تحمیل میکنن منم این وسط گرگیجه گرفتم و دیگه به یه ورمم نیست که اینده چی میشه 

یه وقتایی یواشکی با خودم میگم مریم بیا همه چی رو ول کن دوباره برگرد به نقطه طلاییت و دوباره همه چی رو از نو بساز ولی بعد با خودم میگم نه پس این همه زحمتی که خودم و خانوادم کشیدم چی میشه ؟

راضی نبودم این سه سال اخیر ابدا و اصلا از خودم راضی نبودم میخوام خودمو بندازم دور میخوام به خودم بگم برو گم شو ولی نمیدونم چطوری باید خودمو از خودم جدا کنم 

الان چشمام گرم شده و نفسم سنگین و یه حس بدی دارم از خودم بدم میاد دیگه ...

عاجز

نمیدونم یه احساسی دارم نمیدونم درسته یا نه ؟ فکر میکنم یا قیافه ام غلط اندازه یا رفتارم نا مناسب یا مردم خیلی فرصت طلب 

خسته شدم از ادما دیگه نمیکشم که بخوام به تک تک کاراشون فکر کنم که نتیجه گیری کنم منظورشون چیه قصدشون چیه یا در نتیجه کدوم کارمه 

راستش اگه بخوام رک و راست بگم حالم از همه ادما به هم میخوره 

چرا رک منظورشونو نمیگن ؟

مثلا دوست من جلوم یه چیزی میگه تو تلگرام یه چیز دیگه و پشت سرم یه چیز دیگه دیگه به حدی رسیده که از دو رویی گذشته 

واقا میخوام عق بزنم و بالا بیارم 

من طرف کسی نمیرم به خاطر همین مساله ؛ ولی یه سری به خاطر منفعت خودشون میان سمتم چه کار کنم که همونام نیان ؟ از خیرش گذشتم واقعا 


کِرم ها ی مغزی

از موقعی که رفتی دیگه هیچی اینجا میزون نیست دلم فقظ به اینجا خوش بود که اونم ...

اینجا تار عنکبوت بسته 

نگاه که میکنم به قالبا حس مرگ پرم میکنه 

نمیتونم گریه کنم یه چیزی خیلی وقته قلمبه شده زیر گلوم هر روز بزرگ تر میشه 

کاش ماه رمضون پارسال بود ...

شب قدر ،اصرار من برای این که بری حرم ، و چرا های بی پایان مغزت ...

امسال انگار فقط قراره گشنگی بکشم ، تو این دنیا هیچی دیگه خوب نیست ، همه ظاهر سازی میکنن

ومن ؟ برای چی نماز میخونم ؟ چون اگه نخونم خدا بلا سرم میاره ؟ چون زوره ؟ با نماز حال میکنم ؟ میکشتم بالا؟ 

فکر میکنم نه ، خسته ام از بس هیچکس حرفامو نفهمید  

اینجا دیگه هیچ کس نیست که حرف چشما رو بخونه ...دلا رو بفهمه 

هیچکس نمیفهمه چی میگم دوست دارم برم جایی که هیچکس منو نشناسه و سرگذشتمو تعریف کنم و راحت شم از این کرم های توی مغزم 

لعنت بهت مگه به اشغال ها هم فرشته میدن ؟ 

خدا تو خودت بهش فرشته دادی اگه اون فرشته زیر دست اون لجن از این رو به اون رو بشه بازم تقصیر خودشه ؟ شرمنده اما من که عدالتتو حس نمیکنم 

لعنت به این تناقض

...


دوست^-^

سخت میدونید چیه؟ پیش مامانت خودتو کنترل کنی که نخندی 

بخوایی بغلش کنی ولی با درنطر گرفتن عواقبش بیخیال بشی 

بزرگ ترین فانتزیت این باشه که بامامانت سانتال مانتال کنید برید تفریح 

چقدر سوسول و مزخرف شدم جدیدا ...

خب من همیشه دوست داشتم دختر یکی یه دونه مامانم باشم ولی نشد چون از وقتی چهار ماهم بود فرستادنم مهد (و خیلی تو خانواده نبودم) با این که بین دوستام یا بهتره بگم بین بچه های نه چندان دلچسب مهد بودم اما روابط اجتماعیم خوب نبود و هنوزم نیست ولی یه ادم هایی هستن که فارق از این مهارت های مزخرف میشه باهاشون تا ابد ادامه داد انگار که بشه باهاشون یکی شد یعنی روحت با روحشون متصل بشه من به این ادما میگم دوست بخاطر همینه که همیشه تعداد دوستای من محدود بودن کسایی که بهشون لقب دوست میدم کسایین که نیازی نیست باهاشون حرف بزنم احساس میکنم یه نگاه کافیه :))) اونها ادم هایین که من عاشقشونم .

و در اخر بین دوستام که هستم احساس خوشبختی عمیقی دارم که هیچ کجا ندارم ممنونم از همه دوستام 

روح مُرده

با یه تلفن 

با یه خبر 

دوباره خاکستر شدم دوباره 

لامصبا من هنوز خودمو نساخته بودم که دوباه آتیشم زدین 

10 ساله دارم کار میکنم که شاید عادی شم ولی دوباره پودر شدم 

جا نمیشه 

توکلمه ها جا نمیشه 

مگه یه نفر چند بار میمیره خدا ؟

مثل وقتی که یهویی حس و حال خوبت میپره

تقصیر خانوادمه که نمیذارن یه چند دقیقه خوشحال باشم و مغزم یه نفسی بکشه 
+: تا میایی به کارات برسی و یه چرخی تو خونه بزنی و با صدای بلند اهنگ گوش کنی از راه میرسن و گند میزنن تو حس و حال ادم 
+: نگین بی عاطفه ای و این چه حرفاییه که میزنی من تو ایجاد شدن این حس بد تو خودم نسبت بهشون هیچ نقشی نداشتم تازه کلی تلاش کردم روابط حسنه باشه ولی خب خودشون نخواستن الانم مجبوری پیششون زندگی میکنم در واقع چاره ای ندارم
+: کاش یه خونه جدا داشتم :(
+: خجالت میکشم از این پستایی که میذارم

خلاصی :)

نشسته بودم کنار پنجره شیشه رو هم تا اخر داده بودم پایین و دستمو گذاشته بودم لب پنجره و سرمم روش گذاشتمو داشتم در کمال ارامش دونفر کنار دستیم حرص میخوردم 

یه لحظه برگشتم نگاش کردم که یه بوس هوایی واسم فرستاد و چشمک زد (هه به خیال خودش خدای جذابیته )

حرصم دو برابر شد به این فکر کردم که ببین اگه این دستگیره رو بکشی حتی با جریان هوایی که ایجاد میشه میوفتی پایین و زیر این ترلی پشت سری له میشی فوق فوقش تا بمیری و تموم شه دودقیقه بیشتر طول نمیکشه 

میل عجیبی داشتم که دستگیره رو بکشم اصلا انگار اون اهن ربا بود و دست من اهن 

ولی نشد نتونستم علی رغم تمام سعیی که کردم و فشار روانی ای که روم بود و اعصاب خوردم همچین جربزه ای رو نداشتم که تمومش کنم

خدا چرا تموم نمیکنی این مسخره بازی رو ؟ 

ینی مسخره تر از این دنیا وجود داره؟ همه چیز اول خیلی مرموز و اسرار امیزه اما ته تهش به یه دلیل مسخره و کوچیک ختم میشه 

من همونیم که اعتقاداتمو به بهشتم نمیفروختم یادته صبح بهت گفتم سلام خدا جون هه خیلی سادم نه ؟

چرا هیچ نقطه خاکستری ای تو زندگی سیاهم وجود نداره ؟

من از این پرده ها خستهم دیگه نمیکشم 

+: گور بابای دانشگاه مگه همه چیز به تحصیلات اکادمیکه اگه ادم پایه داشتم یا حداقل یکی که منو یه ذره بفهمه و دستمو بگیره بدون معطلی انصراف میدادام و برای کنکور دوباره میخوندم چرا تموم میشه این روزای سگی؟

+: الان میخوایی تا چند هفته منو عذاب بدی ؟ من اگه میخواستم با عجز صدات بزنم تا حالا زده بودم دیگه ولم کن بلاهات هنو تموم نشده ؟میشه تو که اینده رو میدونی بگی کی تموم میشه ؟ اهان منو در حدی نمیبینی که باهام حرف بزنی اصلا میشوی صدامو ؟ اصلا هستی این روزا ؟

تموم نشدن این زندگی لعنتی .

کلا از درو دیوار میباره واسم 

دلخوشی این روزامم که شده کتابخونه و دنیای رویایی 

بعد میگن تو واقعیت و حال زندگی کنین 

خب وقتی داری داغون میشی مجبوری فانتزی بزنی دیگه مجبوری بری تو هپروت 

بعد میگن جوونای مردم چرا معتاد میشن ؟ 

هر کی این جمله رو بگه از نظر من چند تا تخته کم داره البته با کمال احترام .

۱ ۲
مریم در زبان عِبری به معنای ''دریای تلخی '' '' دریای غم '' '' سرکِشی'' آمده است
Designed By Erfan Powered by Bayan