یک عدد بانوی پارسی

دوست^-^

سخت میدونید چیه؟ پیش مامانت خودتو کنترل کنی که نخندی 

بخوایی بغلش کنی ولی با درنطر گرفتن عواقبش بیخیال بشی 

بزرگ ترین فانتزیت این باشه که بامامانت سانتال مانتال کنید برید تفریح 

چقدر سوسول و مزخرف شدم جدیدا ...

خب من همیشه دوست داشتم دختر یکی یه دونه مامانم باشم ولی نشد چون از وقتی چهار ماهم بود فرستادنم مهد (و خیلی تو خانواده نبودم) با این که بین دوستام یا بهتره بگم بین بچه های نه چندان دلچسب مهد بودم اما روابط اجتماعیم خوب نبود و هنوزم نیست ولی یه ادم هایی هستن که فارق از این مهارت های مزخرف میشه باهاشون تا ابد ادامه داد انگار که بشه باهاشون یکی شد یعنی روحت با روحشون متصل بشه من به این ادما میگم دوست بخاطر همینه که همیشه تعداد دوستای من محدود بودن کسایی که بهشون لقب دوست میدم کسایین که نیازی نیست باهاشون حرف بزنم احساس میکنم یه نگاه کافیه :))) اونها ادم هایین که من عاشقشونم .

و در اخر بین دوستام که هستم احساس خوشبختی عمیقی دارم که هیچ کجا ندارم ممنونم از همه دوستام 

روح مُرده

با یه تلفن 

با یه خبر 

دوباره خاکستر شدم دوباره 

لامصبا من هنوز خودمو نساخته بودم که دوباه آتیشم زدین 

10 ساله دارم کار میکنم که شاید عادی شم ولی دوباره پودر شدم 

جا نمیشه 

توکلمه ها جا نمیشه 

مگه یه نفر چند بار میمیره خدا ؟

مثل وقتی که یهویی حس و حال خوبت میپره

تقصیر خانوادمه که نمیذارن یه چند دقیقه خوشحال باشم و مغزم یه نفسی بکشه 
+: تا میایی به کارات برسی و یه چرخی تو خونه بزنی و با صدای بلند اهنگ گوش کنی از راه میرسن و گند میزنن تو حس و حال ادم 
+: نگین بی عاطفه ای و این چه حرفاییه که میزنی من تو ایجاد شدن این حس بد تو خودم نسبت بهشون هیچ نقشی نداشتم تازه کلی تلاش کردم روابط حسنه باشه ولی خب خودشون نخواستن الانم مجبوری پیششون زندگی میکنم در واقع چاره ای ندارم
+: کاش یه خونه جدا داشتم :(
+: خجالت میکشم از این پستایی که میذارم

خلاصی :)

نشسته بودم کنار پنجره شیشه رو هم تا اخر داده بودم پایین و دستمو گذاشته بودم لب پنجره و سرمم روش گذاشتمو داشتم در کمال ارامش دونفر کنار دستیم حرص میخوردم 

یه لحظه برگشتم نگاش کردم که یه بوس هوایی واسم فرستاد و چشمک زد (هه به خیال خودش خدای جذابیته )

حرصم دو برابر شد به این فکر کردم که ببین اگه این دستگیره رو بکشی حتی با جریان هوایی که ایجاد میشه میوفتی پایین و زیر این ترلی پشت سری له میشی فوق فوقش تا بمیری و تموم شه دودقیقه بیشتر طول نمیکشه 

میل عجیبی داشتم که دستگیره رو بکشم اصلا انگار اون اهن ربا بود و دست من اهن 

ولی نشد نتونستم علی رغم تمام سعیی که کردم و فشار روانی ای که روم بود و اعصاب خوردم همچین جربزه ای رو نداشتم که تمومش کنم

خدا چرا تموم نمیکنی این مسخره بازی رو ؟ 

ینی مسخره تر از این دنیا وجود داره؟ همه چیز اول خیلی مرموز و اسرار امیزه اما ته تهش به یه دلیل مسخره و کوچیک ختم میشه 

من همونیم که اعتقاداتمو به بهشتم نمیفروختم یادته صبح بهت گفتم سلام خدا جون هه خیلی سادم نه ؟

چرا هیچ نقطه خاکستری ای تو زندگی سیاهم وجود نداره ؟

من از این پرده ها خستهم دیگه نمیکشم 

+: گور بابای دانشگاه مگه همه چیز به تحصیلات اکادمیکه اگه ادم پایه داشتم یا حداقل یکی که منو یه ذره بفهمه و دستمو بگیره بدون معطلی انصراف میدادام و برای کنکور دوباره میخوندم چرا تموم میشه این روزای سگی؟

+: الان میخوایی تا چند هفته منو عذاب بدی ؟ من اگه میخواستم با عجز صدات بزنم تا حالا زده بودم دیگه ولم کن بلاهات هنو تموم نشده ؟میشه تو که اینده رو میدونی بگی کی تموم میشه ؟ اهان منو در حدی نمیبینی که باهام حرف بزنی اصلا میشوی صدامو ؟ اصلا هستی این روزا ؟

تموم نشدن این زندگی لعنتی .

کلا از درو دیوار میباره واسم 

دلخوشی این روزامم که شده کتابخونه و دنیای رویایی 

بعد میگن تو واقعیت و حال زندگی کنین 

خب وقتی داری داغون میشی مجبوری فانتزی بزنی دیگه مجبوری بری تو هپروت 

بعد میگن جوونای مردم چرا معتاد میشن ؟ 

هر کی این جمله رو بگه از نظر من چند تا تخته کم داره البته با کمال احترام .

قلبای واقعی ...

ما مجازی بودیم ولی قلبامون واقعی بود .....

شکستی استاد قالبی عزیز ولی بازم عزیزی . اگه هستی برگرد 

؟؟؟؟

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

he DIE :(

اون مرد بله مرد .
نقطه تمام پایان زندگی .
امروز خبرش بهم رسید که یه دانشجوی ارشد از طبقه چهار علوم انسانی سقوط کرده و فوت شده .
واقعا نمیونم خودکشی بوده یا اتفاق فقط امیدوارم که اتفاق بوده باشه
درست زمانی که باید نتیجه چند سال زحمات شبانه روزی و درس خوندنشو  میگرفته به فاصله چندثانیه همه چیز براش خارج از دسترس شده
NO SIGNAL
و تمام
چی بگم شاید منم تا چند لحظه دیگه دستم از این دنیا کوتاه بشه هیچ چیز تضمین شده نیست
ما خودمون انتخاب میکنیم
من خودم انتخاب میکنم
شمام خودت مسئول انتخابتی
حالا ببین چه نوع زندگی ای رو انتخاب میکنی
خدایا ... چی بگم , شکرت

راز ...

اگه کمی شناخت از من داشته باشید میدونید که من در طول 19 سال عمری که از خدا گرفتم یه دونه دوست صمیمی بیشتر نداشتم که اونم الان به هم خورده و کلا سال به سال گذرمون به هم نمیوفته :ا
تازه اونموقعی که با دوستم خیلی جیک تو جیک بودیم هم از راز های سری هم خبر نداشتیم یعنی من نمیتونستم راز های دلمو بهش بگم اونو نمیدونم
حالا بعضی ادما هستن که تا بهت میرسن کل زندگیشونو میریزن رو دایره یعنی فقط میخوان فک بزنن از مشکلات خانوادگی و کل کل با فلانی و فلان پسر دانشگاه و حرف های پشت سرش گرفته تا شخصی ترین مسائل حتی حرفایی که درمورد دوستاش پیشت میزنه و از بدی هاشون حرف میزنن و تو با خودت فکر میکنی یعنی پیش اون دوستاش هم که میرسه میشینه بدی های منو میگه؟ خلاصه سرتو میخورن یه جورایی فکر نمیکنن در مورد حرفاشون
اونموقعه که تو همش دنبال یه راه در رو هستی که ازش فاصله بگیری ولی خب اون دست از سرت برنمیداره ...
اینجور ادما از نظر من فوق العاده خطرناکن و من سعی میکنم به جز مسائل مشترکمون تو دانشگاه در مورد زندگی خصوصیم چیزی بهش نگم
شاید اون ادم از نظر یه نفر دیگه ادم صاف و ساده ای باشه که دستش همیشه روئه و کلی هم بقیه خوششون بیاد اما با روحیه من سازگار نیست و به نظرم مسخره میاد که بخوایی به ادمی که دوسه ماهه باهاش هم کلامی تازه اونم سر راه فقط و عمیقا نمیشناسیش بخوایی از عشق قبلیت بگی خب به من چه که یارو تیپش شبیه جنتلمن های دهه 1990 بوده ؟ و بهت پیشنهاد بیشرمانه داده و تو هم تازه متوجه شدی ادم بدیه و با هاش به هم زدی و الان داری تو غم فراق میسوزی؟
+: یه رازی هست که از پنج سالگی تا الان تو سینهم نگهش داشتم که اگه به فرض محال بخواد فاش بشه کل خانواده خودمون ... هام مادر بزرگم و کل ایل و تبارمون از هم میپاشه به معنای واقعی کلمه و هر روز هم به وزن این راز اضافه میشه خودم که به درک ولی من به فکر اون زن بیچاره و بچه دوساله ای هستم که ...

Designed By Erfan Powered by Bayan